غزل شمارهٔ ۲۴۰
رنگینتر از رخ تو گل در چمن نباشدچون عارض تو ماهی در انجمن نباشد
پوشیده هر کسی را پیراهنیست، لیکنآب حیات کس را در پیرهن نباشد
فرهادوار بیتو جان میکنم، نگارافرهاد نیست عیبی،گر کوهکن نباشد
چون وقت بوسه دادن گویی که: بیدهانمدشنام نیز دادن بر بیدهن نباشد
زر خواستی و جان هم، زر کمترست، لیکندر جان که میفرستم باری سخن نباشد
چون وصل جویم از تو، گویی: نبینی، آریدیدار خوب رویان بی لا و لن نباشد
چون استوار باشم در عهد و وعدهٔ تو؟کین بیخلاف نبود و آن بیشکن نباشد
امشب چو پیش دیده خون ریختی دلم راگر زانکه باز گوید فردا، ز من نباشد
جانا، کجا نشیند بیصحبت تو یک دم؟روزی که اوحدی را تشویش تن نباشد