گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۹

چون قد تو در چمن نباشدچون روی تو یاسمن نباشد
اندر همه تنگهای شکرشیرین تر از آن دهن نباشد
ای باغ، مشو غلط ز رویشکین لاله در آن چمن نباشد
ای باد، مده به زلف او دلکان قاعده بی‌شکن نباشد
جانا، ستمی که می‌کنی توگر فاش کنم، ز من نباشد
فردا سر گورم ار بکاویجز داغ تو بر کفن نباشد
پیوند که با تو کرد جانموقتی بینی، که تن نباشد
پیراهن وصل چون تو جانیبر قامت هر بدن نباشد
دوری مگزین، که اوحدی راجز خاک درت وطن نباشد