غزل شمارهٔ ۱۸۴
روی خود بنمود و هوش از ما ببردطاقت و هوش از تن شیدا ببرد
دل شکیب از روی خوب او نداشتزان میان بگذاشتیمش تا ببرد
روی او چون دید نقش ما و مننام من گم کرد و رخت ما ببرد
زین جهان من داشتم جان و دلیاین به دست آورد و آن در پا ببرد
من چنین در جوش و آتش ناپدیدگر نهان آمد، مرا پیدا ببرد
دانش و دین مرا آن چشم ترکروز غارت بود، در یغما ببرد
از دل من بود هر غوغا که بودپیش او رفت آن دل و غوغا ببرد
راه فردا بر گرفت از امشبمکامشبم بگرفت و تا فردا ببرد
تا قیامت هر که گوید سرعشققطرهای باشد، کزین دریا ببرد
جای آن هست ار کنی جوش و فغاناوحدی، کش عشق او از جا ببرد