گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۳

نیشکر آن روز دل ز بند بر آردکو چو لبت پسته‌ای به قند بر آرد
صید چو آن زلف چون کمند ببیندپیش رود، سر به آن کمند برآرد
بر چمن و سبزه آفتی مرسادشباغ، که سروی چنین بلند بر آرد
پیش من آن خاک پر ز لعل، که روزیگرد خود از نعل آن سمند بر آرد
سینه سپند تو گشت و آتش سوداتا به کجا بوی این سپند بر آرد؟
بر دل ریشم، شبی که دیده بگریدخط تو آن را به ریشخند بر آرد
جان مرا چون محبت تو پسندیدگر ندهم، سر به ناپسند برآرد
بیخ که دست غمت به سینه فرو برداز دل من شاخ پر گزند بر آرد
اوحدی از بند هر دو کون برآیدگر دل او را لبت ز بند برآرد