غزل شمارهٔ ۱۶۵
ای طیرهٔ شب طرهٔ خورشید پناهتآرایش عالم رخ رنگین چو ماهت
تاب دل ناهید ز باد خم زلفتآ ب رخ خورشید ز خاک سر راهت
دیباچهٔ خوبی ورق روی منیرتعنوان شگرفی رقم خط سیاهت
بر رشتهٔ پروین زده صد سوزن طعنهتابیدن عکس گهر از بند کلاهت
از خاک فزون گشته سپاه تو، ولیکنآتش زده سودای تو بر قلب سپاهت
فردا به قیامت گر ازین گونه برآییایزد، نه همانا، که بپرسد ز گناهت
نزدیک شود با فلک از روی بلندیروزی که کند اوحدی از دور نگاهت