گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۴

ای ماه سر نهاده از مهر بر زمینتصد مشتری درخشان از زهرهٔ جبینت
کار تو دل فروزی، شغل تو دیده دوزیدین تو بنده سوزی، ای من غلام دینت
هر چنبری چو ماری، هر شقه‌ای تتاریهر حلقه زنگباری، از طره بر جبینت
غم نیست گر شد آبم، یا هجر داد تابماز بوسه گر بیابم، دستی بر آستینت
سحرست و بی‌وفایی، این حسن و دلرباییختم آن گر نمایی، بر خاتم جبینت
زان دست پاک طاهر، نور نگار ظاهرای زینت جواهر، زان ساعد سمینت
خود را زمن چه پوشد؟ جام صفا چو نوشد؟در یاس من چه کوشد؟ روی چو یاسمینت
آشوب عقل و جانی، آرایش جهانیچون ماه آسمانی، ای آسمان زمینت
گر چه ز خوب چهری، چون اختر سپهریبا دیگران به مهری، با اوحدیست کینت