غزل شمارهٔ ۱۶۲
هر کسی را مینوازد لطف و خاطر جَستنتچون به نزد ما رسی، با خاطر آید جَستنت
امشبم داغی نهادی از جفا بر دل، کزوسالها نتوان، اگر روزی بباید شستنت
من تو را میخواهم از دنیا، به هر منزل که هستای که منزل در دلم داری و من در جُستنت
سرو بستانی دگر هرگز نرُستی از زمینراستی را گر بدیدی اعتدال رُستنت
با تو من عهد از میان جان شیرین کردهاموه! که را دل میدهد عهدی چنان بشکستنت؟
گر نخواهی تا چو من مسکین و بیمسکن شویخاطر مسکین مسکینان نباید خستنت
اوحدی، چون دانهٔ خالش دلت را صید کردبعد ازین از دام او ممکن نباشد جستنت