گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۱

ای سر تو پیوسته با جان، ز که پرسیمت؟پیدا چو نمی‌گردی، پنهان ز که پرسیمت؟
از جمله بپرسیدم احوال نهان توای جمله ترا از هم‌پرسان، ز که پرسیمت؟
در جسم نمی‌گنجی وز جان نروی بیرونجسمی تو بدین خوبی؟ یا جان؟ زکه پرسیمت؟
ای رنج تن ما را راحت، زکه جوییمت؟وی درد دل ما را درمان، ز که پرسیمت؟
گفتی: نتوان پرسید احوال من از هر کسفی‌القصه اگر روزی بتوان، ز که پرسیمت
گفتی که: به آسانی پرسم سخنت، نی، نیدشوار حدیثست این، آسان ز که پرسیمت؟
گویی که: سراندازد پرسیدن سر منما را چو بترسانی، ترسان ز که پرسیمت؟
بر اوحدی از دانش بردیم گمان، اکنوناو نیز برون آمد نادان، ز که پرسیمت؟