غزل شمارهٔ ۱۵۹
زهی! شب نسخهای از زلف و خالتتراز کسوت خوبی جمالت
حروف نقش چین را نسخه کردهمسلسل گشتن زلف چو دالت
به نام ایزد، چه فرخ فالم امروز!که دیدم طلعت فرخنده فالت
اگر بودی مرا در دست مالینمیبودم بدین سان پایمالت
بسی گندم نمایی می کنی، لیکنشاید شد بدینها در جوالت
تو میگوئی که که: من ما هم، ولیکنمن مسکین ندیدم جز بسالت
نگشتی اوحدی همچون خیالیاگر در خواب میدیدی خیالت