غزل شمارهٔ ۱۵۸
ای عید روزهداران ابروی چون هلالتوی شام صبح خیزان زلف سیاه و خالت
خورشید چرخ خوبی عکس فلک نوردتناهید برج شادی روی قمر مثالت
پشت فلک شکسته مهر قضا توانتروی زمین گرفته عشق قدر مجالت
عمر منی، وفا کن، تا برخوردم ز وصلتمرغ توام، رها کن، تا میپرم به بالت
دردا! که در فراقت خرمن به باد دادموانگه ندیده یک جو از خرمن وصالت
گفتی مرا که: داری میلی به جانب منمیلم بسیست لیکن، لیکن میترسم از ملالت
کی چون خیال گشتی از ناخوشی تن او!؟گر اوحدی ندیدی در خواب خوش خیالت
بیچاره اوحدی را ملکی نبود و مالیورنه هم از کناری بفریفتی به مالت