غزل شمارهٔ ۱۴۱
ای حلقه کرده دلها در حلقهای گوشتچون موی گشته خلقی ز آن موی تا به دوشت
بر سر زند چلیپا از زلف پای بندتدم در کشد مسیحا از شکر خموشت
بگدازد از خجالت، حال، نبات مصریچون پسته گر بخندد لعل شکر فروشت
جان هزار بیدل در لعل آبدارتخون هزار عاشق در جزع فتنه کوشت
دلهای عاشقان را در حلقهٔ لب تونیکو مفرحی شد ترکیب لعل نوشت
با عشقت اوحدی را دیدم حکایتی خوشلیکن حکایت او خود کی رسد به گوشت؟
فریاد دردناکش از سوز سینه میدانتا آتشی نباشد چون آورد به جوشت؟