غزل شمارهٔ ۱۴۰
تا لعل باده رنگ تو شکرفروش گشتباور مکن که: هیچ دلی گرد هوش گشت
برخاستی که: زهر جدایی دهی بمابنشین، که آن به یاد تو خوردیم و نوش گشت
دل خود تمام سوخته شد، جان خسته بوداو نیز هم به آتش دل نیم جوش گشت
دیشب در اشتیاق تو، ای آفتاب رخاز غلغلم رواق فلک پر خروش گشت
از آب دیده راز دلم خواست فاش شدشب تیره بود، ظلمت او پرده پوش گشت
در آرزوی آنکه حدیث تو بشنودچشمی، که بیتو گریه همی کرد، گوش گشت
گر اوحدی به هوش نیاید، عجب مداربلبل چو گل بدید نخواهد خموش گشت