گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۰

گر به دست آوریم دامن دوستهمه او را شویم و خود همه اوست
آنکه او را در آب می‌جوییهمچو آیینه با تو رو در روست
تو تویی خود از میان برگیرکز تویی تو رشته تو برتوست
گر شود کوزه کوزه گرنه شگفتکه بسی کاسه سوده گشت و سبوست
همه از یک درخت هست این چوبکه گهی صولجان و گاهی گوست
ها، که اسم اشارتست از اصلالفتش را چو واو کردی هوست
انقلاب ضرورتست این جاتا تو آن مغز بر کشی از پوست
مدتی توبه داشتیم، اکنونکه خرابات عشق در پهلوست
منشین تشنه، اوحدی، که تراپای در آب و جای بر لب جوست