غزل شمارهٔ ۱۰۴
دل مست و دیده مست و تن بیقرار مستجانی زبون چه چاره کند با سه چار مست؟
تلخست کام ما ز ستیز تو، ای فلکما را شبی بر آن لب شیرین گمار، مست
یک شب صبح کرده بنالم بر آسمانبا سوز دل ز دست تو، ای روزگار، مست
ای باد صبح، راز دل لاله عرضه دارروزی که باشد آن بت سوسن عذار مست
از درد هجر و رنج خمارش خبر دهمگر در شوم شبی به شبستان یار مست
سر در سرش کنم به وفا، گر به خلوتیدر چنگم اوفتد سر زلف نگار، مست
لب برنگیرم از لب یار کناره گیرگر گیرمش به کام دل اندر کنار، مست
یکسو نهم رعونت و در پایش اوفتمروزی اگر ببینمش اندر کنار، مست
میخانه هست، از آن چه تفاوت که زاهدانما را به خانقاه ندادند بار مست؟
ما را تو پنج بار به مسجد کجا بری؟اکنون که میشویم به روزی سه بار مست
از ما مدار چشم سلامت، که در جهانجز بهر کار عشق نیاید به کار مست
ای اوحدی، گرت هوس جنگ و فتنه نیستما رای به کوی لالهرخان در میآرمست