گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶ - وله فی فضیلة الصبح

چشم صاحب دولتان بیدار باشد صبحدمعاشقان را نالهای زار باشد صبحدم
آن جماعت را که در سینه ز شوق آتش بودکارگاه سوز دل بر کار باشد صبحدم
صبحدم باید شدن در کوی او، کز شاخ وصلهر گلی کت بشکفد بی‌خار باشد صبحدم
کوی او بی‌زحمت ناجنس باشد صبح‌گاهراه او بی‌زحمت اغیار باشد صبحدم
پرده بردار سعادت وقت صبح از روی و اینآن تواند دید کو بیدار باشد صبحدم
مرده دل در خواب نوشینست و دولت در گذارشادمان آندل که دولتیار باشد صبحدم
طالبان پرتو خورشید روی دوست راچشم بر در، روی بر دیوار باشد صبحدم
زنده‌داران شب امید را بر در گهشدیدها دریای گوهربار باشد صبحدم
روز اگر با عمرو و با زیدست رازی خلق راراز دل با خالق جبار باشد صبحدم
زنده‌داران شب امید را بر درگهشدیدها دریای گوهر بار باشد صبحدم
از در رحمت به دست آویزی «هل من سائل»؟سایلان را کوی حضرت بار باشد صبحدم
گر تو می‌خواهی که بگشاید در احسان اوبر در او رفتنت ناچار باشد صبحدم
گرچه کمیابی کسی در صبحدم ناخفته، لیکحاضری زانخفتگان بیدار باشد صبحدم
تیر آه دردمندان در کمینگاه دعااز کمان سینه‌ها طیار باشد صبحدم
هر شبت میگویم این و عقل میگوید: بلیپند گیرد خواجه، گر هشیار باشد صبحدم
آنکه در خوردن بود روز دراز او به سرخفته بگذارش، که بس بیمار باشد صبحدم
در شب شهوت گر از گل بستر و بالین کنیآنچنان بالین و بستر مار باشد صبحدم
دست با هر کس که دادی در میان همچون کمرباز باید کرد، کان زنار باشد صبحدم
چرخ با صد دیده می‌بیند ترا جایی چنینآدمی را خود ز خفتن عار باشد صبحدم
اوحدی، گر زان شب بیچارگی خوفیت هستچارهٔ کار تو استغفار باشد صبحدم
قصهٔ بیدار شو، با خفته‌ای مردانه گوکین سخن با کاهلان دشوار باشد صبحدم