گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵ - وله نورالله قبره

مسلمانان، سلامت به، چو بتوانید، من گفتمدل بیچارگان از خود مرنجانید، من گفتم
به مال و جاه چندینی نباید غره گردیدنز گرد این و آن دامن برافشانید، من گفتم
درین بستان، که دل بستید، اگرتان دسترس باشدبرای خود درخت نیک بنشانید، من گفتم
به گردد حال ازین سامان که می‌بینید و این آیینشما هم حال‌ها برخود بگردانید، من گفتم
پی نام کسان رفتن به عیب انصاف چون باشد؟نخستین نامهٔ خود را فرو خوانید، من گفتم
دل درماندگان خستن، خطا باشد، که هم در پیشما نیز این چنین یک روز درمانید، من گفتم
حدیث اوحدی این بود و تدبیری که می‌داندتمامست این قدر، باقی شما دانید، من گفتم