قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴ - وله فیبیان الحقایق
قومی که ره به عالم تحقیق میبرندمشکل به ترّهات جهان سر بر آورند
چیزی که هیچ گونه وفایی نمیکندمن در تعجبم که غم او چرا خورند؟
این جامهها چه فایده؟ چون بر کند اجلوین پردها چه سود؟ که بر ما همیدرند
کمتر ز مار و مور شناس آن گروه راکز بهر مار و مور تن خود بپرورند
خواهی گذشت بیشک ازین آستانه توو آنان که از پی تو بیایند بگذرند
دست زمانه بر سر مردم کند به صبراین خاک را که مردمش امروز برسرند
روزی امیر تختنشین را نگه کنیکز تخت برگرفته، به تابوت میبرند
ارباب ظلم را به ستم دست روزگاراز بیخ بر کند، که درختان بیبرند
گرگ اجل یکایک ازین گله میبردوین گله را ببین که چه آسوده میچرند!
اکسیر صدق در دل آنها که کار کرداندامشان به خاک نپوسد، که چون زرند
ای اوحدی، مرو پی مرغان دانهچینگر در هوای عرش ببینی که میچرند
با طالبان دنییِ دون دوستی مکنکز روی عقل دشمن خود را مسخّرند