شمارهٔ ۴ - در حمد حق سبحانه و تعالی
ای تو بامرزش و آلوده ماوی تو بغمخواری و آسوده ما
رحمت تو کعبه طاعت نوازعدل تو مشاطه عصیان طراز
لطف تو دلال متاع گناهحلم تو بنشانده غضب را پناه
منفعلیم از عمل ناسزاگر همه نیکست بپوشان ز ما
راستی ما ز ریا شرمساربندگی از نسبت ما شرمسار
تا ابد از معصیت آزرم دهحوصله ضامن این شرم ده
من که و سنجیدن بازوی عدلبه که نباشم بترازوی عدل
ور کرمت میزندم در دهانتا بگشایم لب خواهش فشان
چشم و دلم گرسنه چشمان توسیر نگردند ز احسان تو
آنچه بآن می سزم آنم بدهبرتر از آن نیز عنانم بده
صاف امیدم بلب بیم ریزگرد مرا در ره تسلیم ریز
کام مرا شهد عبادت ببخشچون بچشم فهم حلاوت ببخش
شهپر جبریل نیازم بدهراه بخلوتکه رازم بده
در حرم عشق درون آورمشیفته و مست برون آورم
این گل پژمرده که در باغ جوددست بدست آورمش در وجود
رایحه عطر وفایش بدهگوشه دستار رضایش بده
تا بدماغی که رساند نسیمغش کند اندیشه امید وبیم
نشاه توحید در آید بجوشمستی جاوید بر آرد خروش
بحر عطای تو جواهر شماربی اثر باد طلب موج زار
تا طلبم وای که دل خون کنمخواهشم آموخته چون کنم
با نفس این نغمه بشوئیم بهحرف ادب سوز نگوئیم به
طره خواهش برضا نشکنیمبال و پر مرغ دعا نشکنیم
عرفی از این نغمه زنی شرم دارعهد طلب بشکن و دل گرم دار
مصلحت کار چه دانیم مابذر تمنا چه فشانیم ما
آدمی هیچ تر از هیچ کیستتا کند اندیشه از بهر زیست
دیدی اگر مصلحتی در عدمبر اثر آن زدی اکنون قدم
مصلحت ما دگری دیده استاو بکند هر چه پسندیده است
شادم از او گر غم وگر شادیستمعنی این بندگی آزادیست