گنج

شمارهٔ ۲۵ - شیرین و فرهاد

۸۸ بیت
خداوندا دلم بی نور تنگستدل من سنگ و کوه طور سنگست
دلم را غوطه ده در چشمه نورتجلی کن که موسی هست در طور
وگر زین ناسزا دل عار داریکرم بسیار و دل بسیار داری
دلی ده چون محبت پاکداماندلی پاکیزه گوهرتر زایمان
دلی مرهم گذار ، آرام نشناسلبش مست مکیدنهای الماس
دل ریشی که وقت کاوش نیشنه او از نیش و نیش از وی شود ریش
برافروز آتشی در سینه منکه سوزد راحت دیرینه من
درآن آتش فکن جان مرا فرشولیکن شو پناه فرش تا عرش
برونم زآتش دل دار در تبدرون بحری کن از آتش لبالب
در آن بحری لبالب زآتش تیزچنان طوفان بیتابی بر انگیز
که هنگام هجوم موج بر موجحضیضش مضطرب تر باشد از اوج
بپوشان چهره ام را خلعت زردبنوشان سینه ام را شربت درد
چه شربت آب کوثر امت اوگلو سوز محبت لذت او
بیارا شهر دل را تحت تا فوقبگو نا کو متاع لذت ذوق
مزاج کام ده ناکامیم رابلند آوازه کن خوشنامیم را
هر آن محنت که عشق از وی گریزدبفرما تا بجانم بر ستیزد
دماغم را بجامی تازه گردانلبم را دشمن خمیازه گردان
بده صافی که چون بر مغز تازدجبین معرفت گلرنگ سازد
هوس را بسکه بگشادم در گنجگهر جستم ، صدف بردم بصد رنج
کنون عمریست کین طبع ادب سازهمی بوسد در گنجینه راز
کلید گنج معنی ده بدستموگرنه مستم اینک در شکستم
چو عقلم شمع بیداری برافروزچو شوقم گرم رفتاری در آموز
زبانی ده بگفتن گرم وچالاککش از گرمی بود آتش عرقناک
در یکدانه گر کمتر فشانمبده گنجی کزان به برفشانم
روایی ده متاع کاسدم رابانصاف آشنا کن حاسدم را
کرامت کن بعرفی چند جامیمی آرام سوز دردنامی
که چون لب جرعه سنج ساغر آیدفغان نوش نوش از غم بر آید
بنام آنحکیم مصلحت کارقدم لغزان به پیش عقل بردار
که در صهبا زبدمستان نهفتنجواهر از تهی دستان نهفتن
دهد آبی بعقل همت آموزکه گردد تشنگی را گوهر افروز
گه از دورش در اندازد بگردابگه از موجش در افشاند زپایاب
بنام آن برون سوز درون سنجگشاد آموز مفتاح در گنج
دهد آنگه لبی بس خشک و خاموشکه هان ای تشنه اینک جرعه مینوش
بنام آن طبیب راحت افروزدل بیگانگانرا صحبت آموز
که یابد خسته چون نامحرمی رابجان لرزان به بیند بیغمی را
ببازیچه مزاج آراستنهااز او جز او بزاری خواستنها
گسستن سبحه و زنار بستنصنم گفتن وز او خامش نشستن
عنایت را عنان از ما نتابدبدنبال مراد ما شتابد
بنوعی تحفه امید گیردکه نومیدی زغم نازاده میرد
تعالی الله زهی گنج عنایتزهی بحر گهر سنج عنایت
شمار جود او کردن نشایدمگر هم علم او با او بر آید
زبانرا مرغ دستان سنج دل کردترنم را بنام او بحل کرد
خرد را کاوش مغز سخن دادوز آن سرچشمه سر برزد بمن داد
عنایت کرد گنج بندگی ناموزو سرمایه آغاز و انجام
بهشتی با دو عالم سرو آزادبمزد هیچ یعنی بندگی داد
محبت را کلید گنج دل کردملامت را بخون او بحل کرد
ز روی عشق چشم عافیت دوختخرابی را عمارتها در آموخت
گلی از شاخ فطرت بر نیاردکه حیرت نقشی از وی برندارد
منه انگشت رد بر نقش دیوارکه آنجا جلوه هم بوده در کار
قناعت کن بدین برهان و تن زنفضولی را مده زنهار دامن
بیا عرفی لب آلوده در بندبدستانی که می سنجی فروخند
نوای عندلیب نیست هیهاتمسنج این نغمه در باغ مناجات
زبانرا باز دار از تیغ رانیبسست این ترکتازی بر معانی
وگر تلخی کند شور سیه مستعنان بیخودی نگذارد از دست
زبان معذرت میبوس و میتازکه بخشاید مگر داننده راز
سمند معنیت در زیر زین باددو عالم گوهرت در آستین باد
ایا بخت سخن از خواب برخیزچو نخل طبع من شاداب برخیز
زند عرفی صلای خوش کلامیچه خوانی بر سر خاک نظامی
زد اینک تخت گویائی بشیرازسبک برخیز و خواب آلوده میتاز
بخواب آلودگی کن طی فرسنگکه وقت از چشم مالیدن شود تنگ
مگو این بوسه گاه اهل معنیستکه این معنی صواب و رفت اولیست
کنون درگاه عرفی بوسه گاهستترا از گنجه تا شیراز راهست
بیا دلق وداع انداز در دوشبکش قبر نظامی را در آغوش
طلب کن همت پاک از مغاکشزیارت نامه بستان زخاکش
که نزد آن شهنشاه معانیتوان ره یافتن زین ارمغانی
چگویم کاورم در گنجه شیرازترا بنمایم آن گنجینه راز
بگویم فاش و برقع برگشایممنم کین نغمه بر خود میسرایم
دو منظورم بود در خوش کلامیکه حاجت داشت بر هر یک نظامی
یکی هم آنکه ماند این نسخه در پیشکه نوشش بر مسیحا میزند نیش
یکی آنگوهر افروز گهر سنجکه یکسر شبچراغم جوید از گنج
سهیل از آسمان بیند نه اطلسصفا از کعبه جوید بی مقرنس
گران لفظی که بر معنی کند زورنسنجد گر سلیمان گفت و گرمور
هر آن معنی که لفط او سقیم استنبخشاید اگر در یتیم است
گلی کز خار دامانش درید استصبا گر داده از دستش پرید است
گهر جوید ولی از معدن خاصخذف ریزد ولی از دست غواص
اگر سحبان خشن آرد ببازاربدنیا سنجد وگردد خریدار
وگر عرفی بمستی نغمه سنجدز خجلت دادن بلبل نرنجد
نه خویشاوند فرهادم نه مزدورکه بی روغن چراغش را دهم نور
نه خسرو را زشیرین دایگانمکه بر وی تیزتر باشد زبانم
ز عرض حسن شیرین بی نیازمرسد بر خسرو و فرهاد نازم
از اینها در گذر اسرار جوباشبعشق آویز و رمز آموز او باش
بگویم داستان عشق فرهادکه مستانرا سرودی میدهم یاد
نه زان دست این قلم را کرده ام تیزکه سنجم نامه شیرین و پرویز
اگر آن نامه رازش ناگشادستتراز وی قیامت ایستادست
وگر زان و الهی بر قول دستانکه گردی هوشیار از رمز مستان
سراسر سر عشق است این ترانههمه بلبل پرد زین آشیانه
کسی کو یافت کین بازیچه رنگستزبان عشق با گوشش بجنگست
کس از این نکته گر دانش فزونستنداند عشق می‌داند که چونست