غزل شمارهٔ ۸۳
وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: مکهاشناست۷ بیت
از بس که جور کرد به دل غم که آشناستداغم بهشت صحبت مرهم که آشناست
تا طی کنند بی ادبان وادی غروربیگانگی نموده به محرم که آشناست
گر آشنا کسی است که اهلیت اش نیستبنما یکی ز مردم عالم که آشناست
از بس که وارمیده ز بیگانگان بودبیگانگه وار می رمد آن هم که آشناست
زحمت مکش طبیب که بیمار عشق رادارو نداد عیسی مریم که آشناست
از بس که زخم هاست در این سینه، ای اجلره تا ابد به جان نبرد غم که آشناست
عرفی تو آشنا نشناسی، طرب مجویمحکم بگیر دامن ماتم که آشناست