غزل شمارهٔ ۷۸
وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: لگماست۶ بیت
کوی عشق است این که در هر گام صد عاقل گم استتا قیامت جان فراموش است و این جا دل گم است
خود چه راه است این که در صد سال یک منزل نیافتآن که در هر نیم گامش طی صد منزل گم است
لذت جان دادنم بنگر که در روز جزاننک قتلم در هجوم لذت قاتل گم است
یار در دل هست اگر دل نیست ایمن گو مباشکعبه گر محمل نشینم نیست از محمل گم است
این که می گویند دریا می گشاید دست بختتا در دل می شنو اما کلید دل گم است
در هجوم چاره اندیشی عرفی گشته گمعقل رهبر هم درین اندیشه ی هایل گم است