گنج

غزل شمارهٔ ۶۹

تا خط به گرد آن لب شیرین شمایل استابر میان عیسی و خورشید حایل است
از گل چه گونه پای به اندیشه بر کشمکاندیشه این چه در ره او، پای در گل است
از کفر عشق باز ندارم که روز حشرآموزگار کفر من است آن که سائل است
در ملک عشق کس نشناسد غم معاشسنگ و سفال کوجه ی ما پاره ی دل است
آن کو به راه کفر چو عرفی شتاب کردفرسنگ های کعبه به دنبال محمل است