غزل شمارهٔ ۵۵۰
از سفر می آیی و تاراج عزت کرده ایکاروان حسن یوسف نیز غارت کرده ای
در کجا هست این چنین معموره ای، انصاف دهشهر دل ها دیده را یغمای راحت کرده ای
چون گوارا نیستی ای غم چرا در کام ماهمچو آسایش پیا پی بی حلاوت کرده ای
شاد بادا روحت ای مجنون که هنگام وفادر حق من، درد بی درمان، نصیحت کرده ای
این صفا اسلامیان را نیست، ای زاهد مکنبا مغان در سومنات امروز طاعت کرده ای
ذرهٔ دنیا به صد جان می فروشم، بیع کنای که از بی مایگی اظهار همت کرده ای
عرفی از ننگ شریکان لب فروبستن خطاستچون توانی ترک شهرت کن که شهرت کرده ای