غزل شمارهٔ ۵۰۵
مستیی کو که خرد را ز جنون دل شکنیمشیشه ها بر سر مستوری عاقل شکنیم
موح دریای بلا می دهد این مژده که ماکشتی صبر به نزدیکی ساحل شکنیم
ای مگس بال و پر طعنه فرو ریز که مابهر لذت به جگر ناوک قاتل شکنیم
زخم ناسور به صد عجز خَرَد نیش زجاجشیشهٔ زهر چو در انجمن دل شکنیم
کعبه از ننگ ملول است، بیایید که ماقدم قافله نارفته به منزل شکنیم
عرفی از سامری عشق دهد رخصت مابه فسون بال و پر جادوی بابل شکنیم