غزل شمارهٔ ۴۷۵
هر که را دشمن شوم بر عیب خود محرم کنمتا ز بیم طعنه با او کینه جویی کم کنم
الوداع ای دوستان و دشمنان رفتم که بازدشمنی با شادمانی، دوستی با غم کنم
ترک غارتگر به یک نوبت نشاید، چند گاهتشنگی را چاره از نظارهٔ زمزم کنم
گر فلاتون را دهم الزام، نادانم، ولیکوس دانایی زنم گر خویش را ملزم کنم
در تماشا باز مانم، گر من از اطوار خویشهر کرا بیگانه یابم، آشنایی کم کنم
عرفی از گوش تامل پنبهٔ خست برآرتا به هیچت بینیاز از همت حاتم کنم