گنج

غزل شمارهٔ ۴۶۴

قافیه: المردم۷ بیت
گاهی مصیبت خود، گاهی ملال مردمدر عشوه خانهٔ دهر این است حال مردم
تا خون دل توان خورد، ای تشنهٔ کرامتنزدیک لب میاور آب زلال مردم
همت ز خویشتن جو، چون بایزید و شبلینتوان گرفت پرواز، هرگز به بال مردم
در جلوه گاه معشوق، عمرم گذشت، لیکنگه در نظارهٔ خویش، گه در خیال مردم
بانگ ان الحق ما، بی های و هو بلند استنتوان هلاک خود را، کرد از وبال مردم
هنگام عذرخواهی، تاوان زهر نوش استگر جام جم نداری، مشکن سفال مردم
واله شده است عرفی، بر نقش خامهٔ خویشتا چند فتنه گردد بر خط و خال مردم