گنج

غزل شمارهٔ ۴

به گاه جلوه از آن ماه روی زیبا راکه جان ز شرم نماید ز آستین ما را
نظر به حال دل آن پر غرود نگشایدکه سیر دیده نبیند متاع یغما را
امید مغفرتت بس مرا که هم امروزکه می کشد غمت انتقام فردا را
به این جمال چو آیی برون به معجز عشقز کام خلق برم لذت تماشا را
لبت به خنده مرا می کشد، چه بد بختمکه داده خوی اجل، بخت من مسیحا را
چو یوسفم گذرد در بهشت بر صف حورنشان دهم به تو هر گام صد زلیخا را
اگر اجازت عرفی اشاره فرمایدتهی کنم ز گهر گنج رمز ایما را