گنج

غزل شمارهٔ ۳۹۴

قافیه: ختخویش۶ بیت
تا برده‌ام به مدرسهٔ عشق رخت خویشدارم وظیفه از جگر لخت‌لخت خویش
مخمور خامشی‌ام، فراموش کرده‌ایمهم عهدهای ساقی و هم روی سخت خویش
شاهی که ظلم را به میانجی عنان دهدتیغ عدوی ملک رساند به تخت خویش
مهلت مجو که بیشتر از عهد غنچگیگل باز بسته بود ز شاخ درخت خویش
گر دولت این بود که به درویش داده‌اندباید گریستن، جم و کی را، به تخت خویش
عرفی هنوز مدحت دون‌همتان مکنتوفان چو تند شد تو مینداز رخت خویش