غزل شمارهٔ ۳۵
صد شکر کز اقبال غم و لشگر آفت در مملکت عشق نشینم به خلافت
هر چند که در خورد جمالت نظری نیستحیف است که پنهان بود آن حسن لطافت
تا دختر رز دست در آغوش برقصیدگو محتسب شهر مکن ترک ملامت
هر چند که شمشیر به بیگانه نراندبر حوصله ی عشق بکش تیغ ظرافت
آلودگی از دهنم دور نگرددگر چشمه ی کوثر کنمش صرف نظافت
در عشق چه یک گام و چه صد مرحله، عرفیتا شوق نباشد نشود طی مسافت