غزل شمارهٔ ۳۲
از بس که در معارضه دیدم مثالهاعاجز شدم ز کشمکش احتمالها
با آن که هیچ مطلب ممکن روا نشددل خوش نمیکنیم مگر از محالها
آنجاست برگ عیش که هرسو فشاندهاندپروانههای سوخته پرها و بالها
مشغول درد خویش چو مستان عشق باشهمدرد همنشین عنانیست حالها
در ملک عشق هر که شفا یابد از مرضرسوای خلق گردد و گویند سالها
صد ره گشود دیده و بشناخت چشم عقلبا آن که آشنا شده بود از مثالها
گهگه فتد ز طاق دل دوستان ولیخورشید را زیان نرسد از زوالها
عرفی دگر به انجمن بیغمان نشستکز جام جم شراب کند در سفالها