غزل شمارهٔ ۳۰۵
ترسم از اهل ورع، شوق شرابم بکشندبه بهشتم بفریبند و به خوابم بکشند
در دم نزع اگر توبه ز می خواهم کردبهتر آن است که رندان به شرابم بکشند
من که بیزار نخواهم شدن از موی سفیدجای آن است که در عهد شبابم بکشند
چون ز آسیب شبیخون نتوانم جان برددارم امید نارفته به خوابم بکشند
سخنی در دلم آمد که اگر گفته شوداهل تحقیق به ناپخته جوابم بکشند
بایزیدم که ان الحق به زبان می آرمگو مریدان که همین دم به شتابم بکشند
عرفی از صومعه بگذار که بیرون آیمگر پسندی که ز شوق می نابم بکشند