غزل شمارهٔ ۲۹۴
از پی صید دگر، تا بجهاندی سمندذوق رهایی نیافت، آهوی سر درکمند
در ره عشق ای بلا، مهلت گامی بس استجان سلامت روی، باد فدای گزند
رو که ستم می کند، بر من آرام دوستدل که فراغش مباد، سینه که بر ما درند
مانده طبیب اجل، عاجز و حیرت زدههمنفس ساده لوح، گو که بسوزد سپند
دوش که طاعتکده، مجمع بیگانه بودرخصت جامی نداد، محتسب بالوند
تا دلم از جام قرب، یافته کیفیتیننگ خمار منست، نشأء عشق بلند
تا به حریم وصال، هم نفس عرفی استخون لبم می چکد، عاقبت از زهرخند