غزل شمارهٔ ۲۲۸
اهل وفا که آتش ما تیز می کنندچون شعله سر کشد همه پرهیز می کنند
ای بی غمان حذر که غزالان مست یارفتراک عمر عافیت آویز می کنند
شمشیر غمزه-کند شد آهنگ قتل منکاین تیغ به خون جگر تیز می کنند
برخون کشتهٔ تو ملایک زنند جوشاین شهد را ببین که مگس-ریز می کنند
معمور باد سینهٔ عرفی که درد و غمتعمیر این زمین بلا خیز می کنند