غزل شمارهٔ ۱۳۴
بیدلی کو از او پرسم دل آواره چیستاز مزاج دل تفاوت تا به سنگ خاره چیست
عهد پیش از خاطرم شد، عشق گویا بنگرمبی وفایی های بخت و شوخی سیاره چیست
چاره ای آخر ضرور است از پی تحصیل دردمن ندانم هر که می داند بگوید چاره چیست
آن که می دزدد نزاکت نام مرهم از تنشکی شناسد شکر زخم غمزه ی خونخواره چیست
آن که چین آستین ها را برابر می کندچون بداند ذوق چاک دامن صد پاره چیست
عرفی این ها با که گویی عشق می بازد ز توزود خواهی گفت کاین بیهوده ی کفاره چیست