گنج

شمارهٔ ۴۱ - در ذکر افتخارات خود

قافیه: ندراورم۲۴ بیت
گر سر بصحبت گل و سوسن در آورمدست چمن گرفته بمسکن در آورم
با های و هوی ناله کنم راه شوق طیباشد که هول در دل رهزن درآورم
گر طاعت صنم برم از خانقه بدیرزنار را بطعن برهمن در آورم
شرم دروغ بین که زبان فصیح رادر گفتگوی نطق تو الکن در آورم
تا زاغ ظلمت افکنم از شاخسار طبعخورشید و ماه را بفلاخن درآورم
همت ثمر فشان و شجر طوبی و هنوزشرم آیدم که میوه بدامن درآورم
هر گوهری که برکشم از معدن خردپرداخت کرده باز بمعدن درآورم
صد پرده مصلحت بیکی راز برتنمترسم که شک بخاطر کودن در آورم
کو بخت آنکه منفعل آید بصبح منبا آفتاب دست بگردن درآورم
از بس هجوم حادثه در رزمگاه عشقخود را نیافتم که بجوشن درآورم
یک عذر با کسی بغلط گربیان کنمصد لاف در میانه مبرهن درآورم
آیینه اصالت خورشید و کان شودهر دانه گهر که بمخزن در آورم
در معرضی که راه زمان را کنند عرضامید را شکسته سرو تن در آورم
هر شب هزار غمکده را می کنم طوافتا خویش را بحلقه شیون درآورم
تا خواب عافیت ندهد خو ، به غفلتماز رزمگاه فتنه بمأمن در آورم
معجون همت از گهر سوده بایدشیاقوت آفتاب بهاون در آورم
گر شاهد هوس کند آهنگ دلبریرویش سیاه کرده ببرزن درآورم
خرمن بمور بخشم و با این کرم هنوزترسم که سر بدانه ارزن درآورم
هر گه که جیب دل بدرانم زدرد دینزنار بهر بخیه بسوزن در آورم
خورشید را بگو که درآید برو زنمزآن پیش کین کمند بگردن در آورم
هر گه که آورم گل روی تو در نظرگلشن ز راه دیده بدامن درآورم
هر گه که ناله ای کنم از اشتیاق گلشیون ز بلبلان نوازن درآورم
ای طایران همت سدره مدد کنیدکان عندلیب قدس به گلشن درآورم
ای مهرشاد باش که گوهر کمال یافتاکنون وسیله کو که به مخزن درآورم