گنج

شمارهٔ ۴ - در نعت پیغمبر اسلام «ص»

ای برزده ، دامن بلا راسر در پی خویش داده ما را
چون در ره مردمی نهی پایاز کوچه ما طلب وفا را
یادم نکنی و هیچ گه منبی مژده ندیده ام صبا را
دیوانگی محبت توکامروز مسلم است ما را
بیگانه زتاج کرد تارکآواره زکفش کرد پا را
جان و دل من پر از غم تستبهر تو تهی کنم چه جا را
آماده صد، سرود دردمناکرده تمام یک نوا را
صد چاک سپرده ام بهر دستناکرده بدوش یک قبا را
ای بخت چنان مکن که آخرممنون اثر کنم دعا را
یا دست جفای چرخ بر بندیا بخل عطای مدعا را
تا کی بشکیب در پذیرمآفات نجوم فتنه زا را
یارب چه عداوت است با مناین کارکنان کبریا را
با خویش چو راز دوست گویماز خانه برون کنم صبا را
در ملک فرنگ و شهر اسلاممعزول ندیده ام هوی را
تا کی بمیان خود ببینمدست اجل شکسته پا را
در انجمن جمال ، رویتبگرفته زآفتاب جا را
گر نقش جمال تو نگیرداز سینه برون کنم صفا را
تا کی فلکم بعشوه گویدکای وهم تو کرده پی صبا را
از عشق فلان بباد دادیسرمایه دانش و ذکا را
هر ند که راست گوید اماخاموشی این ستم فزا را
رفتم که بگنج خانه طبعمرهون شرف کنم ثنا را
گنجی بکف آورم که شایدسرمایه نعت مصطفی را
درج گهر آورم که شایدآویزه گوش انبیا را
دستی سخن آورم که شایدمجموعه لطف اولیا را
اینک به زبان رساندم از دلتا داغ کنم دل شما را
ای جود تو دست و دل سخا راوی عزم تو بال و پر صبا را