گنج

شمارهٔ ۳ - در ستایش حضرت رسول «ص»

قافیه: مرا۴۸ بیت
اقبال کرم می گزد ارباب همم راهمت نخورد نیشتر لا و نعم را
از رغبت دنیا ، الم آشوب نگردمزین باد پریشان نکنم زلف علم را
فقرم بسیاست کشد از مسند همتدر چشم وجود ار ندهم جای عدم را
بی برگی من داغ نهد بر دل سامانبیمهری من زرد کند روی درم را
این جوهر ذات از شرف نسبت آباستسوداست بابر این در اگر چه سریم را
هرچند که در کشمکش جاه و مناصبگمنام نمودند همه دوده هم را
از نقش و نگار در و دیوار شکستهآثار پدید است صنا دید عجم را
با گوهر آدم نسبم باز نه استدز آبای خودار بشمرم اصحاب کرم را
اما نبود وصف اضافی هنر ذاتاین فتوی همت بود ارباب همم را
این برق نجابت که جهد از گهر منمدح است ولی گوهر ذات اب وعم را
وصف گل و ریحان بهوا باز نگرددهرچند هوا عطر دهد قوت شم را
المنته الله که نیازم به نسب نیستاینک بشهادت طلبم لوح و قلم را
اقبال سکندر بجهانگیری نظممبرداشت بیک دست قلم را و علم را
نوبت بمن افتاد بگویید که دورانآرایشی از نو بکند مسند جم را
نی نی غلط این نغمه بموقع نسرودماین نغمه نشید است دگر صوت و نغم را
دوران که بود تاکند آرایش مسندمداح شهنشاه عرب را و عجم را
آرایش ایوان نبوت که ز تعلیمخاک در اوتاج شرف داد قسم را
روزی که شمردند عدیلش زمحالاتتاریخ تولد بنوشتند عدم را
آنجا که سبک روحیش آید بتکلمز آسیب گرانی بخرد گوش اصم را
تا رایت عفو و غضبش سایه نیفکندهیبت متصور نشد آرامش و رم را
تا شاهد علم و عملش چهره نیفروختمعلوم نشد فایده نی کیف و نه کم را
تأثیر برد سهم تو از حکم کواکبتغییر دهد هیبت تو طعم نعم را
انعام تو بر دوخته چشم و دهن آزاحسان تو بشکافته هر قطره یم را
زان گریه دهد روشنی دل که بیاموختروشنگری آئینه انصاف تونم را
در کوی تو تبدیل کند مردمک چشماجزای وجودم خود و اجزای قدم را
از بس شرف گوهر تومنشی تقدیرآنروز که بگذاشتی اقلیم قدم را
تا حکم نزول تو در این دار نوشته استصدره بعبث باز تراشیده قلم را
گر جوهر اول بحریم تو در آیدتن در ندهد قامت تعظیم تو خم را
آن روز که امکان حشم حادثه آراستدر سایه انصاف تو میخواست حشم را
تا ذات ترا اصل مهمات نخوانندنشنید قضا ترجمه لفظ اهم را
تا مجمع امکان و وجوبت ننوشتندمورد متعین نشد اطلاق اعم را
تقدیر بیک ناقه نشانید دو محملسلمای حدوث تو و لیلای قدم را
تا نام ترا افسر فهرست نکردندشیرازه مجموعه نبستند کرم را
عرفی مشتاب این ره نعمت است نه صحراآهسته که ره بردم تیغ است قدم را
هشدار که نتوان بیک آهنگ سرودنمدح شه کونین و مدیح کی و جم را
شایسته بدست آر که بینند در این شهرشایستگی جنس چه بسیار و چه کم را
گیرم که خرد حصر کند مایه نعتشآن حوصله آخر زکجا نطق و رقم را
شاید بعطایت که از آن کام که دانینومید مهل عرفی محروم و دژم را
از باغ نعیمش بده انعام و میامیزبا مطلب او مطلب اصحاب شکم را
آسایش همسایگی حق زتو خواهداو هیمه دوزخ نکند باغ ارم را
دانم نرسد ذره بخورشید ولیکنشوق طیران می کشد ارباب همم را
هر چند طبیعی بود این مس تو بفرمایتا جلوه دهد فیض تو اکسیر کرم را
من هم بسوالی لب خجلت بگشایمای آب حیات از لب توخضر نعم را
هر گاه که در مدح بلغزم تو ببخشایکز مدح ندانم من حیرت زده ذم را
تحصیل ثواب و شرف نسبت نعتتزین گونه خجل ساخته حسان عجم را
تا نعت تو آمد زمشیت بنوشتنبالا نگرستن بشد از یاد قلم را
دانش نگشاید به سزا عقده نعتتزین جاست که اندیشه نگون کرد علم را
مدح تو زاخلاص کنم هدیه نه از علماز بتکده چون آورم آهوی حرم را