شمارهٔ ۶
ای شریعت را قرار و ای مدیحت را مدارشهریار بامداری پادشاه با قرار
دین و دانش را ز جبهۀ رای تو باشد فخورجور و بخشش را ز هیجۀ راد تو باشد مدار
راح را هنگام لطف آموخت طبع تو شتابخاکرا فرحین عفو آموخت علم تو وقار
حمله بشتابد چو رجس رجس نشکیبد ز حمدعزم و حلمت هر دو کو گویند بشتاب و بدار
برد خواند از خصایل برتر و این هر دو راستبر بنانت اقتداء و بر بیانت افتخار
گر به اشنج لطف ورزی زو برویانی سخنور با خضر کینه توزی زو برانگیزی شرار
هرکجا ابیض نمایی غله برگیرد هواهرکجا باره دوانی ذله بردارد غبار
هم ترا زیبد که باشی فرس را خیرالجوادهم ترا شاید که باشی علم را فخرالکبار
با وفاق تو برویاند همی کانون خردبا خلاف تو پدید آرد همی سنجر قیار
ای سهامجدی که گر پرسند ازر کوه ستونکانکه یاردبد که چون راح تواش بر دوقار
همت تو ملطفت را همچو شایح را رواجخانۀ تو مملکت را همچو دین را ذوالفقار
با وجود این نشانیها بآواز بلنددر زمان گوید که آن فخرالمم خیرالکبار
یوسف الدین آنکه گر بر قیر تا بدرای اوهمچنان گردد که نزدش مور باشد کم زمار
اردوان اعزاز و راحم جود و جمشید احتشاملوحیا آیین و کیتر جاه و تقدیر اقتدار
ای ترا بر مجدیان از روی مجدت امجدیوی ترا بر مفخران از روی طاعت افتخار
هر کجا لطفت علق گردد بهار اندر خریفهر کجا عنفت سمر گردد خریف اندر بهار
گر زو افدا و فدی بینی زوفد خویش بینور ز خور روشنتری یابی زرای خود شمار
نزد رایت بیضۀ میخور بی پرتو چو قیرنزد وفدت تپۀ بر جیس در پستی چو غار
وهم تو چون ذیل عطفت کم پذیرد گرد بخلذیل تو چون جیب عصمت برنگیر ز عدعار
با جنابت بی جلال آمد همی چرخ هزبربا اجارت بی عیار آمد همی غم عیار
زشت آن گر بخشششت دارد همی در همبرتزشت آن گر بیعتت دارد عدو در زینهار
رودت ناصح نوازت را چو فصلت بی نهاستابیض عبهر گدازت را چو رمحت آبدار
نحم و رجم زود عنفت را نیارم گفت میلهر یکی گر چار گردند آخشیجان چهار
گر بصف اندر کنی آهوی اعتدرا حفاظور بعنف اندر دهی محرور آهن را فشار
شمع ازین آهو زبون گردد چو از مسحی حمامآب از آهن فرو بارد چو از بخشش نثار
سهم با بأس تو هار و حصن با سهم تو هیرخضر با بد تو شمر و ضیم با بیض تو قار
با وقار و عزم و شمشیرت بصیر عجل و حربحمد حرص و حرص حمد و نور هر دو صحب شار
ور بحویی از هرام شمس سازی مرقشیشور بگویی از صبا تو و شبی سازی طرار
یک فراس از حبس تو و ز ضیق اعدا صد کرنگیک دو شاخ از کف تو وز ظن کیتر صد بهار
هر کجا رخشت دهد بر تو سعادین چو جلایهر کجا شهوت کند سرعت رواحین چون کوار
از نواهت خالس را سد فوتیا بر میتیاناز نوات جبهت صد آزیون بر احمرار
آبی ای رخ ار مر تو بو ید شود حمش غلالصص بی مهر تو باید شود بیشین ذخار
در تکلم چیست نیلت شاعی ایلوج سکندر سخاوت چیست ابلت صفرۀ اکلیل بار
برنگردد آز را از تو اله هرگز بطنبر سرسید عطایت تا نگردد چشم خوار
چیست دستت در سخاوت اخضر و خضر شمردر شجاعت چیست بیضت ارقم نسرین قبار
آسمانرا در سهامت بر جشن نبود خشنودزانکه مور او مرا عین است و مر این را عقار
قاف تا قاف جهان بر عقر جودت یک عقیقپای تا فرق فلک بر آجنابت سلمشار
دشمنت بر شعر مکمخت ماند آهخته تیرناصحت درارم دولت مانده را احبحه سهار
نیست گردیدت جناب از بهر چه رو حاعدیبر همیدست و همی بارد در ریر همه عار
دشمنت راندب بردار شهقه نامد برحدیمتا بمعجز آمد درون این روزه را حالت گمار
رنج جیش از سمق صد غربال کم برآیکاسمانرا حاجت صید جزا نبود بهار
اشجمال ای در بر قازبچه اندوختمو انتباه ای در بر اندیشۀ اندر ختار
هفت اخضر نزد یک اشباح دستت نیم شبرهفت اسپهپا نزدیک صمصامت بیضۀ سومنار
با علو حضرت تو بی علو آمد سهامبا توان اسود تو بی توان آمد عضار
یک بطالی از تو و از صد جشامی صد ستامیک بر آویز از تو و از صد ترازی صد غمار
گر شهر برخیزد از ایام کوهان بر شهانکاینچنین ایام را بهر شهر شخرت ایار
گر بعالم در بود شیروی نبود جز که حزمدشمن خدو خزان افهورای شهریار
ای ترا بر هر که هست از سروران سرور شدیوی ترا بر هرچه هست از شهر باران شهریار
با یکی خاصه ز نافت سهل باشد شهرقیبا یکی نیمه زهانت سهل باشد انتمار
گر ز تو فرمان بود تیزی بزآرد حسن باغور زتو باغی آیی بر آرد فتح کار
سیحه از رای تو با اندر قهر صرصهالحمد از حلم تو بار حیلولم عیار
می نمیگویم که با کین تو با غم هم شکستاین همی گویم ناعم اندرو به ز انضمار
ملک را آرا بود از تیغ برق آسای توقفعلو از بد اشارت همی مهن تبار
ارقم رمح ترا اعجاز بیضای قرینبختم بختم ترا اقبال یزدی مبار