گنج

شمارهٔ ۱۷ - ملک‌الشعرا عنصری گوید، فی اللعز

قافیه: ان۲۶ بیت
آمد ای شاه دوش ناگاهانفیلسوفی به نزد من مهمان
پاک چون رای تو ز دوده خردتیز چون تیغ برگشاده زبان
گفت با من ز هر دری و شنیداز کم و بیش و آشکار و نهان
از علوم و کلام، وز تفسیراز نجوم و طبایع حیوان
هر چه پرسید دادمش پاسخبه حد طاقت و حد امکان
گفت هر دانشی کزو جزویبشنوی آن دگر شود آسان
از لغز گفت خواهمت لختیتا چه داری بیان آن به بیان
علم آموخته توان گفتنغرض خلق و یافتن نتوان
گفتم او را که من به فکرت توبر رسم گر [مرا] دهی تو نشان
گفت آن چیست آن سوار که هستاز دلش مرکب و ز گل میدان
پیش نرگس همی‌کند بازیگرد سنبل همی‌کند جولان
گاه بر پرنیان کشد لشکرگاه بر ارغوان زند چوگان
گفتم او را بلی بدین صفت استحلقۀ زلف خفتۀ جانان
گفت پس چیست آن سپیدی سیمشبه اندر نساخته همیان
نرگس صورتی چو بادامیگرد او تیر و گرد تیر کمان
گفتم این وصف چشم جانانستچشم نه، بلکه نرگس فتان
گفت پس چیست آنکه هستی اونپذیرد به نیستیش گمان
ناپدیدی پدید، هستی نیسترامش جان و اندرو مرجان
گفتمش کاین دهان یار منستداده بر درد دلشده برهان
گفت پس چیست آن دو تاریکیکه بیاراست روشنائی از آن
به سر سرو بر گریبانشدامنش بر زمین فکنده کشان
به درازی چو دهر در گردونبه سیاهی چو عشق در هجران
گفتم آن و وصف [از] دو گیسوی اوستکش دهم مشک و گونۀ قطران
گفت پس چیست آنکه روی زمینهمه بگرفت از آن کران به کران
راست چون روشنائی خورشیدزو جهان پرّ و ناگرفته جهان
گفتم این جاه صاحب الجیشکه گرفته ست طول و عرض جهان