گنج

شمارهٔ ۱۰۴

۲۰ بیت
بکرد با دل تو ای ملک وفا بیعتبکرد با سیر پاک تو هنر پیمان
ز طبع و دست تو گیرد همی سخا حجتز خاطر تو نماید همی خطر برهان
بطاعت تو نیارد همی قضا غفلتبخدمت تو نجوید همی قدر عصیان
بنور مدح تو گیرد همی ذکا زینتبآفرین تو گیرد همی فکر سامان
بخیر مال ، ترا هست آشنا دولتبسعد کام ، ترا هست راهبر دوران
ز هیبت تو نگردد همی روا فکرت ز همت تو نیابد همی گذر کیوان
ز سیرت تو برد زینت و بها حکمتز عادت تو پذیرد جمال و فر احسان
نجست یارد پیش تو اژدها وقعتنکرد یارد پیش تو شیر نر جولان
تراست بر همه مردان پارسا منتتراست بر همه گردان نامور فرمان
شدست کام تو بر کامۀ عطا صورتشدست نام تو بر نامۀ ظفر عنوان
شدست بر کرم و فضل تو گوا فکرتنکرد از خرد و فضل مختصر یزدان
ز تو نخواهد شد جاودان جدا ملکتز تو نخواهد شد هیچ زاستر ایمان
بود زمین عدوی ترا گیا شدّتبود درخت حسود ترا ثمر خذلان
نکرد طبع تو هرگز بناسزا رغبتنکرد رای تو هرگز ببد سیر فرمان
براستی برد از تو همی ضیا ملتبفرّخی برد از تو همی اثر ایمان
همی کنند بنیکی ترا دعا امتهمی برند بشادی ز تو قبا فتیان
دهد بصحبت اعدای تو رضا محنتکند بجان بداندیش تو نظر احزان
همی بجوید مهر ترا هوا رحمتهمی ببندد امر ترا کمر کیوان
گرفت با طرب سال تو بلاقلتگرفت با شرف ماه تو حذر احسان
چنانکه سال نو آورد مر ترا نزهتخجسته بادت امسال سر بسر کیهان