شمارهٔ ۷۲ - ایضاً در مدح سلطان محمود
چو جای داد بود پادشاه دادگریچو جای نام بود شهریار ناموری
یمین دولت و ملکی امین ملت و دینز ذوالجلال به رحمت زمانه را نظری
به قوت فلکی و به افسر ملکیبه سیرت ملکی و به صورت بشری
فواید سخنی و نوادر خردیطبایع ادبی و جواهر هنری
خدایگانی نفس و تو اندر او عقلیبزرگواری چشم و تو اندر او بصری
میان صد حشر اندر به فضل تنهاییوگرچه تنها باشی ز فضل با حشری
فلک ز همت عالیت کمترین اثر استترا که یارد گفتن که تو از او اثری
ترا ز حادثهها دین و داد تو سپر استز بهر آنکه تو مر دین و داد را سپری
به رنج تن بسپارند و گنج را سپرندتو باز گنج سپاری و آفرین سپری
چو کار بزم سگالی مؤلف جودیچو کار رزم سگالی مصوّر ظفری
اگر سپهری باری سپهر منتخبیوگر جهانی باری جهان مختصری
سپهر عالم سعد است و نحس و نفع و ضررتو آن سعادت بی نحس و نفع بی ضرری
گیاه هند همه عود گشت و دارو گشت ز بهر آنکه تو هر سال اندر او گذری
وز آن شرف که ترا بندگان ترکانندبه ترک مشک دهد ناف آهوی تتری
ز ابر جود به آب است و از تو جود به زراگرچه ابر کریم است از او کریمتری
چنان که نام تو بدرخشد از تخلص توز باختر ندرخشد ستارۀ سحری
تو مر زدودن زنگار جهل را علمیتو باز داشتن قحط سال را مطری
تو سیم بر کف زایر نهی که پر خطر استزمانه زیر زمین در نهد ز بیخبری
به بزمگه خبر خویش را کنی عینیبه رزمگاه کنی عین خویش را خبری
اگر به حکم روان گویمت قضایی تووگر به قدر بلندت نگه کنم قدری
به جاه عالی و ملک اندرون سلیمانیچنان کز او بشنودم تو هم بر آن اثری
جدا شود ز تن آن سر که گردد از تو جدابری شود ز حق آن دل که گردد از تو بری
ز فضل بر سفری دایم ار چه در حضریز ملک در حضری دایم ار چه بر سفری
نه جز به جود شتابی نه جز به دین کوشینه جز به فضل گرایی نه جز به حق نگری
شجاع بیحذری و امیر بیخللیسوار بیبدلی و کریم بیمگری
ز لفظ پر لطفی و ز فضل پر طرفیز راستی خردی در معاشرت شکری
به پای تو نرسد هیچ سرو گرچه بلندجز از خدای تو از هر چه هست بر زبری
فرو ستردی از دین نشان بدعت را ز کعبه هم رقم قرمطی فرو ستری
همیشه تا نشود شمس با قمر یکسانبه یک روش نرود سال شمسی و قمری
سپهکشی و ملکباشی و عطاپاشیجهانگشایی و دشمنکشی و نوشخوری
سرا و باغ تو آراسته به سرو بلندچو سرو کاشغری و چو سرو غاتفری
خدای یار تو باد و جهان به کام تو بادکه صورت همه خیری و عالم صوری