گنج

شمارهٔ ۶۴ - در مدح ابوالمظفر نصر بن ناصرالدین

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ان۴۶ بیت
لاله دارد توده توده ریخته بر پرنیانمشک دارد حلقه حلقه بافته بر ارغوان
تخت بزّازست یا رب یا فروزان لاله زارطبل عطارست یا رب یا شکفته بوستان
گر نتابد زلف مشکین اندرو خود گم شودبافته دارد همیشه زلف را از بهر آن
او بزلف خویش درگر گم نشد پس من ز دورچون بدو در گم شدستم ، نادرست این داستان
جامۀ نیکو نه زان پوشد که نیکوتر شودبلکه نیکوییش را پوشد بجامه بیگمان
شمع تا باشد برهنه بر جهان روشن شودچون بپوشندش به چیزی نور او گردد نهان
در میدان دود و آتش هرچه باشد سوخته استور نسوزد هیچکس را دل نسوزد در جهان
گر نسوزد در میان دود و آتش خط اومن چرا باید که باشم سوخته دل زین میان
چون بخندد شکّر و لؤلؤ فرو ریزد بتنگگوییا از عسکر و عمانش آید کاروان
چون برابر چشم با مژگان سرافرازد همیراست گویی راند شاه شرق تیر اندر کمان
بوالمظفر میر نصر ناصرالدین کز ملوکهر ملک را او کند هر روز بارا امتحان
فعل او چرخست پنداری و آثارش نجومعزم او دهرست پنداری و کردارش زمان
دل سگالد مدحش و گوید زبان از بهر آنکحکم اخلاص از دلست و حکم ایمان از زبان
گر بدریا جستی و دستت پر از گوهر نشدمدح او کن تا کند ناجسته پر گوهر دهان
سیرت پاکش ز بس خیر اندر آمیزد بفعلعادت نیکش ز بس لطف اندر آمیزد بجان
هر که تیر شاه کرد آهنگ او روز نبردآهنین باشد بمحشر مغزش اندر استخوان
آب در غربال چون ماند ، چنان باشد درستتیرش اندر غیبه های جوشن و برگستوان
گر ز آهن بگذرد تیرش نباشد پس عجببگذرد ز آهن بدانک از صاعقه دارد سنان
تیغ او از خشم وز حلمش سرشته شد مگرزانکه همچون خشم او تیزست و چون حلمش گران
صورتش آبست و دارد فعل آتش طبع اوگوهرش سنگست و دارد رنگ چینی پرنیان
کان بیجاده کند مغز عدو را روز جنگجوشد اندر کان بیجاده ز مروارید کان
ای بفضل اندر موافق ، ای بعدل اندر بزرگای بعلم اندر ستوده ، ای بعمر اندر جوان
ای ز درویشی نجات و ای ز غمناکی فرحوی ز بدبختی خلاص و ای ز بدراهی امان
ای سعادت را مزاج و ای مروت را سببای ولایت را نظام و ای جلالت را مکان
ای ز هر چیزی معانی ، ای ز هر چیزی هنرای ز هر کاری میانه ، ای ز هر علمی بیان
ای بقوت چون زمانه ، ای بحجت چون خردای به نیکی چون دیانت ، ای بپاکی چون روان
آفرین بر تو کند ملک ، ای بنیکی آفرینداستان بر تو زند حق ، ای به حق همداستان
جود را مسکن پدید آورد تا بر پای کردمر بنای جود را ایزد بدان فرّخ بیان
رایگان کردی تو مال خویش مر خواهنده راحرص او خود کم شود چون مال باشد رایگان
زر تاج خسروان بودی و اکنون بسته اندبندگان تو کمر شمشیر زرّین بر میان
پیش تو ناید سپاهی کت نبیند چیره دستروز بر تو شب نگردد کت نبیند میزبان
زرد گرداند مبارز را به هیبت روز جنگمویهای ریش گردد ریشه های زعفران
خواستم کت آسمان خوانم چو دیدم قدر توخاطر من زیر خویش اندر همی دید آسمان
ای زجود بیکرانت بیکران گشته طمعبیکران گردد طمع چون جود باشد بیکران
تا جهان بودست شادی از تو بودست اندروجز بتو یکدل نگشتست و نگردد شادمان
هرچه رحمت گفت خواهد جود تو گوید همینیست رحمت را به از جودت بگیتی ترجمان
علم را فرّ خدایست آن دل دانش پژوهملک را فرّ همایست آن کف گوهرفشان
صید کردندی به آهن ملک را خصمان اوگر نبودی آهن تو خصم صید ملک....ان
گام ننهد جز بشادروان خدمت آن کسیکز در قنّوج پیماند زمین تا قیروان
هر کجا توقیع جودت بگذرد همچون بهارگلستان را تازه گرداند بسان بوستان
برخور از عمر و جوانی برخور از فرزند و ملکمر جهان را بهره ده شاها وزو بهره ستان
زیر فرمان تو بادا تا جهان باشد سه چیزبخت نیک و دولت باقی و عمر جاودان
بخت و ملک و شادی و کام دلت حاصل شدستتاج بخش و ملک دار و شاد باش و ملک ران
اورمزد ماه شهریور بخدمت پیش توآمد ای خسرو ؛ مر او را جز بشادی مگذران
شهریاری همچنان ، شهریور نو صد هزاربخت نیک و دولت باقی و ملک جاودان
زیر فرمان تو بادا تا جهانست ای چهار خیر بخش و ملک دار و شادباش و کام ران