گنج

شمارهٔ ۵۴ - در صفت بهار و مدح سلطان محمود

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ین۳۸ بیت
بخار دریا بر اورمزد و فروردینهمی فرو گسلد رشته های درّ ثمین
ز آب پاک دهان پر ستاره دارد ابرز باد پاک شکم پر ستاره دارد طین
بمشکرنگ لباس اندرون شدست هوابلعل رنگ پرند اندرون شدست زمین
........................................که گل ستاند از گلستان مشک آگین
هوای روشن اگر عرض کرد لشکر زنگزمین تیره کند نیز عرض لشکر چین
عجب نگار گرست ابر و باد دیبا بافبدشت و بیشه نمودست کارسان رنگین
بباغ روده گذر دست باف باد ببویبدشت ساده نگر دستبرد ابر ببین
بهار ، دو است : یکی طبعی و دگر عقلییکی شمامه و دیگر بودش مانی چین
بهار طبعی صنع خدای عزوجلبهار عقلی مدح خدایگان زمین
امیر سید شاه مظفر منصوریمین دولت عالی ، امین ملت و دین
علامت ظفرست اندر آن خجسته نسبکفایت فلک است اندر آن خجسته نگین
زمانه دولت را و خدای ملت رابیمن و امن دلیل آمد از یمین و امین
رسوم او ملکانرا ادب کند تعلیمفعال او شعرا را سخن کند تلقین
خجسته مرکب او باد و آتش است بهم بگاه سیر چنان و بگاه حمله چنین
عجب که شاه همی برکند بباد لگامعجبتر اینکه همی برنهد بر آتش زین
فضائی است و بدو خلق را نباشد دستزمینی است و براند بآسمان برین
تنی که جان خورد آن تیغ زهر خوردۀ اوستچه حرز دارد جز نقش آن خجسته نگین
به تیزی سخن و دولت اندرو معنیبگونۀ فلک و گوهر اندرو پروین
هنر بقوّت بازوی شاه داند کردکه بخت یارش بوده است و کردگار معین
بپای بارۀ او حصن دشت ساده شودبصف لشکر او دشت ساده حصن حصین
ز رای او رود اندر فلک ستارۀ روزز کف او رود اندر بهشت ماء معین
ایا بزرگ خداوند خلق و خسرو شرقجهان سراسر شک است و همت تو یقین
زوال نعمت هرگز خدای نپسنددبدان زمین که بدو در موافق تو مکین
عذاب دوزخ تا روز حشر کم نشودازان زمین که بدو در مخالف تو دفین
از آفرین تو بیرون اگر سخن طلبندصفت نیابند اندر جهان مگر نفرین
روا نباشد اگر کس قرین تو جویدز بهر آنکه خدایت نیافرید قرین
برون برد علم تو ز مغز شیران هوشبرون برد کرم تو ز روی پیران چین
بدولت تو قضا با فلک منادی کرد عدوی زاده بمرد و فگانه گشت جنین
دو جای دارد بدخواه ملکت از دو جهانازین جهان همه سجن و از آنجهان سجین
بدیع لفظ تو درّست و افتخار صدفبزرگ بأس تو شیرست و روزگار عرین
ز طالع تو نمودند چرخ را حرکتز سنگ حلم تو دادند کوه را تسکین
نه سر بود که نباشد بخدمت تو عزیزنه دل بود که نباشد بطاعت تو رهین
حسد برد همه تن بر جبین خادم توز بهر آنکه نهد پیش تو بخاک جبین
خدایگانا تو مهر دوستان بگذارکه روزگار خود از دشمنان گذارد کین
همیشه تا فلک و آسمان بود گردانبود ز گردش او گردش شهور و سنین
براستی بگرای و بمردمی ببسیجبمهتری بسگال و بخسروی بنشین
مباد هر که نخواندت شاه ، جز بندهمباد هر که نخواهدت شاد ، جز غمگین
تراست بخشش و گیتی ، تراست دولت و روز ببخش نعمت و گیتی بگیر و روز گزین