گنج

شمارهٔ ۵۳ - در مدح سلطان محمود فرماید

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ان۴۹ بیت
چو تن به جان و به دانش دل و به عقل روانفروخته‌ست زمانه به دولت سلطان
یمین دولت و مر ملک را دلیل به یُمنامین ملت و مر خلق را ز رنج امان
ز جان به فکرت محکم برون کنند ثناشز کوه، زرّ به آهن برون کند کُهکان
لقاش جانی کاندر خیال او خردستسخاش ابری کاندر سرشگ او طوفان
سپهر گفت ز من کوشش و ازو جنبشزمانه گفت ز من طاعت و ازو فرمان
مدیح او بقیاس آفتاب رخشانستبنور صفوت او خلق معترف یکسان
ایا کسی که ندانی وجود را ز عدمدر وجود و عدم جود و خشم خسرو دان
مگر حرارت صفر است حمله بردن اوکزو مخالف تا زنده را زده یرقان
از آن که آهن و سودا بطبع هر دو یکیستز بیم تیغش گیرد عدوش را خفقان
بدان فرود خدائی بهم نبوّت و ملکبرادرند غذا یافته ز یک پستان
خدای طاعت خویش و رسول خواستنکرد فرق بدین هر سه امر در فرقان
نجات خلق بحمد محمد و محمودسر نبی و نبی خدایگان جهان
از آنکه بد بحجاز آن و این به ایرانشهرحجاز دین را قبله است و ملکرا ایران
هر آن کمان که بجنباندش کس آن نکشدچنان که سر بهم آرند گوشهای کمان
رود ز شست درستش صواب تیرش اگربجای سوفار آرد بسوی زه پیکان
مبارزان را تیرش همی چرا نکشداز آنکه هست گذارش بچشمۀ حیوان
ولیکن ار کشد از بهر آن کشد که چرامرا ز بهر تو آمد ز دست او هجران
ایا هوای ترا در دل ملوک وطنایا رضای ترا بر سر زمانه عنان
بدین جهان نفروشد حکیم خدمت تووگر بجان بفروشد بود بنرخ ارزان
توئی که رای تو در دل همی فروزد عقلتوئی که روی تو در تن همی فزاید جان
بفرّ قصر تو شد خوب همچو عقد به درّهوای بست و لب هیرمند و دشت لکان
اگر بدیدی نعمان سرای فرّخ توره سدیر و خور نق نکوفتی نعمان
ببویش اندر عطار هندوان عاجزبرنگش اندر نقاش چینیان حیران
یکی نگاشته اصلی که بی تکلف رنگشود ز دیدن او دیده ها نگارستان
فروغ او بشب تیره نور روز سفیدهوای او بزمستان هوای تابستان
بپشت ماهی پایش ببرج ماهی سرزمین باصل و سر بر جهاش بر سرطان
بهار طبع ولیکن بدو بهار حقیرارم نهاد ولیکن بدو ارم خلقان
ز محکمی پی بنیاد او ، به بیخ زمینز برتری خم ایوان او خم کیوان
ور از رواق گشاده نظر کنی سوی آبهمه قوام جسد بینی و غذای روان
بروی صحرا چندانکه چشم کار کندکشیده بینی پیروزه رنگ شاد روان
بلور حل شده بینی به پی باد صباشکن گرفته چو زلف بتان ترکستان
ز عکس آب هوا سبز گشته چون خط دوستسپهر سبز و جهان سبز گشته چون بستان
ز سبز کلۀ خرما درخت مطرب وارهمی خروشد بلبل همی زند دستان
گر از بلند رواقش نظر کنی سوی شیبستاره بینی روی زمین کران بکران
بساط ازرق بینی فراخ از شبنمبرآن بساط پراکنده لؤلؤ و مرجان
همی درخشند گویی تو گشت چرخ فلکیکی بزیر و یکی از برو تو در دو میان
وگر یکی بدر خانه ژرف در نگریکشیده بینی حصنی ز گوهر الوان
رواق تخت سلیمان و آب زیر رواقبسان صرح ممرد که خلق ازو بگمان
ز عکس او متلون شده چو قوس قزحوگر بخواهی شو بنگر و درست بدان
شدست بسته زبانم ز وصف کردن اوبوصف هر چه بخواهی منم گشاده زبان
بدین لطیفی جائی بدین نهاد سراینکرد جز تو کس ای شهریار در کیهان
زمین چو خوش بود از وی نبات خوش باشدز رای خاطر عامر چنین بود عمران
همیشه تا بجهان در بود قران و قرینقرین دولت بادی بصد هزار قران
بهر چه گوئی داری تو مایه و تصدیقبهر چه خواهی داری تو قدرت و امکان
مباد بی تو زمانه مباد بی تو زمینمباد بی تو مکین و مباد بی تو مکان
موافقان هدی را ز فر دولت توچهار چیز بجای چهار گشته عیان
بجای محنت : نعمت . بجای غم : شادیبجای بیم : امید و بجای ضعف : توان
مخالفان هدی را ز بیم هیبت توچهار چیز بجای چهار شد بنیان
بجای عمر : هلاک و بجای درمان : دردبجای ناز : نیاز و بجتی لهو : احزان