گنج

شمارهٔ ۵۱

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: ان۲۴ بیت
آمد ای شاه دوش ناگاهانفیلسوفی به نزد من مهمان
پاک چون رای تو زدوده سخنتیز چون تیغ تو گشاده زبان
گفت با من ز هر دری و شنیداز کم و بیش آشکار و نهان
از علوم کلام وز تفسیراز نجوم و طبایع حیوان
هر چه پرسید دادمش پاسخ به حد طاقت و حد امکان
گفت هر دانشی کزو جز وی.........................
گفتم او را که یک سخن بر جایپرسم از تو نکو دهیش لسان
پس بگو چیست آن سوار که هستاز دلش مرکب و ز گل میدان
پیش نرگس همی کند بازیگرد سنبل همی کند جولان
گاه بر پرنیان کشد لشکر گاه بر ارغوان زند چوگان
گفت کآری بلی بدین صفت استحلقه زلف بر رخ جانان
گفتمش چیست آن سپیدی سیمسینه اندر بساخته به میان
نرگس سوریش چو بادامی گرد او تیر و گرد تیر کمان
گفت آن وصف چشم جانان استچشم آن ماهروی مشک افشان
گفت پس چیست آنکه هستی اونپذیرد به نیستیش گمان
ناپدیدی پدید و هستی نیسترامش جان و اندرو مرجان
گفتمش کاین دهان یار من است .........................
گفت پس چیست آن دو تاریکیکه بیار است روشنائی از آن
بر سر بر بر و گریبانشدامنش در زمین فکنده کشان
به درازی چو دهر در گردونبه سیاهی چو عشق در هجران
گفتم این وصف آن گیسوی استبوی چون مشک ، رنگ چون قطران
گفت پس چیست آنکه روی زمینهمه بگرفت از کران به کران
راست چون روشنائی خورشید............................
گفتم آن جاه صاحب الجیش استکه گرفته ست طول و عرض جهان