گنج

شمارهٔ ۵۰

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)قافیه: ن۳۴ بیت
همیشه سر زلف آن سیمتنگره بر گره یا شکن بر شکن
بپیچد همی چون من از عشق اوگره بر بنفشه شکن بر سمن
به شب ماند آن زلف و هرگز که دیدشب قیرگون روز را پیرمن
چمیده یکی سرو شد در سرایمر او را دل مهربانان چمن
شدم فتنه بر غمزگانش بلی شود فتنه مردم چو بیند فتن
ز خردی دهانش اندرو مانده‌امکه دارد دهن یا ندارد دهن
شد از مهر من چیره بر من چنانکمن از عشق او مانده اندر حزن
دگر یاد کردم من اندر غمشببندد مرا غمزگانش به فن
ولیکن نبندد که دارد نگاهمرا از فنونش خداوند من
ملک نصر بن ناصر الدین کزوگرفتند شاهان به نیکی سنن
به روشن دلش تازه باشد خردبه پاکیزه جان زنده باشد بدن
دو دستش ببین تا ببینی عیاندو بحر گهر موج شمشیر زن
پرستیدنش رکن آزادگی‌ستدل راد‌مردان بدو مرتهن
قرین زوال است دشمن از آن که شد با ازل همّتش مقترن
نه جز راستی امر او را رهی‌ستنه جز نیستی زخم او را مجن
اگر چشم گردد دل بدسکالبدو در شود تیغ او چون وسن
جدایی ز فرمانش بخت بد استمکن امتحان گر نخواهی محن
وفایش همه طاعت ایزدی استخلافش همه طاعت اهرمن
ز هندی نهنگش به هندوستاننه چنگی برسته‌ست نه برهمن
کرا نزد او معدن خدمت استنه صنعا به کار آیدش نی عدن
که دینار او هر زمانی کفشدرفشان کند چون سهیل یمن
ز زوّار بر گنج او هر شبیبرد قیروان تاختن تا ختن
همه پاک شد سیستان از بدیبدین نیک‌خو شاه پاکیزه‌تن
درفشی است از حق به‌دست بقاخرد داشته بر در داشتن
به درج ار بری بی‌ثمن گوهرشبه درج آوری گوهر با ثمن
امینی است نزد خدای جهانهر آن کس که نزدیک او مؤتمن
نیابی تو اندر جهان گردنیکه نز جود او زیر بار منن
اگر باز مانی ز کانی کفشبه جود اندر آید شکست و وهن
معالی به کردار او شد علیمحاسن به کردار او شد حسن
گه دست شستنش نشگفت اگرشود چشمۀ زندگانی لگن
الا تا به هنگام گل زندوافبنالد ز شاخ گل و یاسمن
درختی که کردش برهنه خزانبهارش کند پر جواهر فنن
سر شاه سبز و دل شاه شادولی شادکام و عدو در شجن
بر او اورمزد اوّل مهر ماههمایون به شادی و لهو و ......ن؟