گنج

شمارهٔ ۳۴ - در مدح سلطان محمود غزنوی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ر۱۶۳ بیت
ایا شنیده هنرهای خسروان به خبربیا ز خسرو مشرق عیان ببین تو هنر
دروغ زیر خبر دان و راست زیر عیاناگر دروغ تو نیکوست راست نیکوتر
اگر به طلعت گویی خجسته طلعت اوهمی ز طلعت خورشید بیش دارد فر
از آنکه طلعت او سر به سر همه نفع استبود ز طلعت خورشید گاه گاه ضرر
اگر به همت گویی دعای ابدالاننبود هرگز با پای همتش همسر
وگر به نعمت گویی فرود نعمت اوستشمار ریگ بیابان و قطره‌های مطر
وگر سخاوت گویی بر سخاوت او بود سخاوت ابر و مطر هبا و هدر
که داد پاسخ سائل جز او به بدرهٔ سیمکه داد پاسخ زائر جز او به صرّۀ زر
هزار مثقال اندر ترازوی شعراکسی جز او ننهاد اندرین جهان یکسر
چهل هزار درم رودکی ز مهتر خویشبیافته است به توزیع از این در و آن در
شگفتش آمد و شادی فزود و کبر گرفتز روی فخر بگفت این به شعر خویش اندر
گر آن عطاش بزرگ آمد و شگفت همیکنون کجاست بیا گو عطای شاه نگر
به یک عطا سه هزار از گهر به شاعر داداز آن خزینگی زرد چهرۀ لاغر
نه شاعری که قدیمیش رنج خدمت بودنه نیز هیچ به درگاه او گرفته گذر
ازین سبب در عالیش مجمع شعر استاگر بود به سفر شاه ، یا بود به حضر
وگر شجاعت گویی چو او نه عنتر بودنه عمرو بود و نه معن و نه مالک اشتر
چنان شجاعت کرد او به کودکی در غور ز پشت اسب مبارز ربود پیش پدر
پدر کز اول تأیید و فرّ یزدانیبه چشم خویش بدید اندر آن نبرده پسر
به زندگانی خویشش به خسروی بنشاندبه تخت ملک بر و پیش او ببست کمر
چنان بود پدری کش چنین بود فرزندچنین بود عرضی کش چنان بود جوهر
به جنگ غزنین آن لشکر چو ابر سیاههمه سراسر آتش سنان و برق تبر
ز گرد ایشان چون شب هوای روشن روزز صفّ ایشان چون کوه دشت پهناور
دویست پیل در آن جنگ هر یکی کوهی به زیر پای به ناورد خاک کرده حجر
چو بیشه پشتش پر مرد جلد شیر شکارچو حلقه گردش صفّ سوار شیر شکر
به حملهٔ ملک شرق آن سپاه قویچو گرد گشت پراکنده و ضعیف چو ذر
به جنگ مرو که از اوزگند تا در ریدهی نبود و نه شهری کزو نبود حشر
نه زان صفت که به وهم اندرش بیابی جفتنه زان عدد که به رنج اندرش بیابی مر
ز گرد موکبشان چشم روز روشن کورز بانگ مرکبشان گوش چرخ گردان کر
چو آبگیر شده روی آبرنگ هواسنان ایشان در آبگیر نیلوفر
گروه انبُه ایشان چو لشکر یأجوج سلیح محکم ایشان چو سدّ اسکندر
زمانه را و فلک را همی به کس نشمردکمینه مردی از ایشان ز کبر و عجب و بطر
گشاده‌گردن و گسترده‌کین و آخته‌تیغدوان چنان که سوی صید شیر شرزهٔ نر
چنان نبود که کام و مراد ایشان بودکه بدسگال دگر خواست ، کردگار دگر
بکند حملهٔ شاه زمانه‌شان از بیخچنان که مر بنهٔ قوم عاد را صرصر
ز عکس خون مخالف که شاه ریخت هنوزدر آن دیار هوا ابرش است و خاک اشقر
شنیده‌ای خبر شاه هندوان چیپالکه بر سپهر بلندش همی بسود افسر
فزون ز لشکر او بر فلک ستاره نبودحجر نبود بروی زمین بر و نه مدر
بدین صفت سپهی چون شب سیاه بزرگبدست ایشان شمشیرهای همچو سحر
چو دود تیره درو آتشی زبانه زنانتو گفته‌ای که پراکنده شد به دشت سقر
ز بیم ایشان از مغزها رمیده خردز هول ایشان از دیده‌ها رمیده بصر
خدایگان خراسان به دشت پیشاوربه حمله‌ای بپراکند جمع آن لشکر
پیاده ناشده آنجا به یک زمان آن روزنه مانده بود سواری نه شاه و نه چاکر
فروختند به «من زاد» شاه هندو رابه پیش خیمهٔ شاهنشه رهی‌پرور
از آن غنیمت کآورد شهریار عجمکسی درست نداند جز ایزد داور
به بلخ یکسره بنهاد تا همی دیدندسرای گشته بدو همچو لعبت بربر
زرنگ و بوی همی خیره گشت دیده و مغزز بس طویلۀ یاقوت و بیضۀ عنبر
نه نیز چندان طرفه بخیزد از بغدادنه نیز چندان دیبا بخیزد از ششتر
گرو نکرد مگر جنگ سیستان که ملوکازو کرانه گرفتند یکسره بضجر
چه مایه میر رضی رنج برد و لشکر دادکه شد ز حدّ خراسان بدان زمین لشکر
نه زان سپاه کسی چیرگی گرفت به جنگنه زان بزرگان کس بر خلف بیافت ظفر
نبوده بود بر آن شهر هیچکس را دستز عهد سام نریمان و گاه رستم زر
مدینۀ العذرا بود نام او تا بوداز آنکه چیره نشد هیچکس بر او به هنر
به دشت او نتوان گام زد ز سهم سباعبه شهر او نتوان خفت خوش ز بیم غرر
گر اندرو تره جوئی تو ، نیزه یابی و تیغور اندرو جو کاری سنان بر آرد سر
بنای بارۀ او روی و مغز آهن و رویکشیده پیکر برجش به برج دو پیکر
چو مرد بر سر دیوار او همی رفتیتو گفته‌ای که گرفتست بر مجرّه مقر
رکاب عالی چون سوی او کشید به رزمچنانش کرد کز آن محکمی نماند اثر
شد از کفایت تیغش به خوار مایه درنگخلف گرفته و آن مملکتش زیر و زبر
ز بس اسیر که در خام کرد شاه زمین بدان زمین نه همانا که زنده ماند بقر
ز بس مهان که اسیرند از آن دیار هنوزبه سیستان در تنگ است جای یک بدگر
ور از بهاطیه گویم عجب فرومانیکه شاه ایران آنجا چگونه شد به سفر
رهی که خاک درشتش چو توده‌های حسکبسان عالم و منزلگه اندرو کشور
اگرش گرگ بپوید بریزدش چنگال ورش عقاب بپرّد بیفتدش شهپر
نبات‌هاش تو گفتی که کژد مانندیگره گره شده و خارها بر او نشتر
برون گذشت ازو شاه شهریار چو بادببرد دین و بآزار مذهب آزر
گرفت ملک بجیرا و گنج خانۀ اوز خون لشکر او کرد دشت خشک شمر
چنانش کرد خداوند خسروان زمینکه نام او به جهان نوم گشت و طول قصر
حکایت سفر مولتان همی دانیوگر ندانی تاج الفتوح پیش آور
اگر ز دجله فریدون گذشت بی کشتیبشاهنامه بر ، این بر حکایتست و سمر
سمر درست بود نادرست نیز بودتو تا درست ندانی سخن مکن باور
به چشم خویش بسی دیده‌ام که شاه زمینبه نیک روز و به نیکی زمان و نیک اختر
ز جند راهه و تنجه و ز شاه تبتبرون گذشت نه کشتیش بود و نه لنگر
از آن سپس که درو وهم را نبد پایابوزان سپس که در او باد را نبد معبر
به مولتان شد و در ره دویست قلعه گشادکه هر یکی را صد بند بود چون خیبر
ز بوم و بتکده‌هائی که شاه سوخت هنوزنبرده باد همه توده‌های خاکستر
به سند و ناحیت هند شهریار آن کردکجا به مردم خیبر نکرده بد حیدر
نه قلعه ماند که نگشاد و نه سپه که نزدنه قرمطی که نکشت و نه گبر و نه کافر
چو بازگشت به یک تاختن به مهنه بشداز آنکه بود خراسان ز رنج‌ها مضطر
کشیده تیغ سیاست به کینه لشکر اونه ایمنی به جهان اندرون نه عدل و نظر
ز مهنه نیز سوی اسفرین براند ملکفکند مر همه را سرنگون بدان محضر
نهاد خسرو پیروز روز ملک افروزز تیغ‌هاشان بر حلق حلقهٔ چنبر
سپه ز راه بیابان به مرو بیرون بردبدان رهی که رود جنّی اندرو به حذر
نبوده هرگز جز دیو کس در آن ساکننبوده هرگز جز غول کس درو رهبر
قطار ایشان خود چون به بلخ بگذشتندسری به کالف و دیگر به لشکر (؟) و به مکر (؟)
ز مرو رفت ششم روز را و از آن شدنمود بر لب جیحون هزار گونه عبر
نه یکسوارست او بلکه صد هزار سواربدین گواه منست آنکه دید جنگ کنر
ز چین و ماچین یکرویه تا لب جیحونز ترک و تاجیک از ترکمان و غز و خزر
دو خان و لشکر ایشان و ده دوازده میربیامدند همه رزمجوی چون عنتر
سرشته تنشان از حرب و طبعشان شده راستبه حمله بردن و خو کرده چشمشان به سهر
سوار ایشان بر پشت اسب چونان بودکجا بروید بر تیغ کوهسار شجر
به گیتی اندر گفتی نماند مردی ، تنگکه نه به جستن آن حرب بسته بود کمر
به حرب گفتند از ما تنی بسنده بودنه یار باید ما را به نیزه و خنجر
چو تیز گشت به حمله عنان شاه عجمنماند یکتن از آن قوم چون ربیع و مضر
هنوز چتر ملکشان شکسته در غزنی استبر آن در سیم آویخته بقلعین بر
بیامدند فرو هشته تیر گرد میانبر اندیشان و فرو خسته تیر گرد جگر
دریده جوشن و خسته تن و گسسته امیدشکسته تیغ و شمیده دل و فکنده سپر
ز کشتمندان زی روستای بلخ هنوزهمی کشند سر و پای کشته بر زنبر
هم اندرین مه کاین حرب کرد رفت به سندبحرب کوره و تاراج گبرکان کبر
بشب گشاد بر آهنگ رای و ناحیتشز تیغ سیل براند اندر آن بلاد و کور
از آب جیلم از آنروی کارزار بهمخزینۀ ملکان بود در بهم نغر
یکی حصاری کز برجها و کنگره هاشنبود هیچ میانه ز گنبد اخضر
بگردش اندر دریای سبز موج زنانز نمّ او همه بنیاد برجها شده تر
نبود راه و نبودش مگر بیک فرسنگنهاد یکتنه بر کوه تیغ راه گذر
بساعتی بستد خسرو آن حصار بجنگفکند از آتش در زیر کافران بستر
خدای داند آنجا چه بر گرفت از گنجز زرّ و سیم و سلیح و ز جامه و زیور
فزون از آن نبود ریگ در بیابانهاکه پیش شاه جهان بود تودۀ گوهر
بجای خیمه دیبا نهاد بر اشتربجای موکب گوهر نهاد بر استر
بدار ملک خود آورد تخت ملک بهمز سیم خام و چو بتخانه پرنگار و صور
کهن شده است بغزنین فکنده در میداندهل زنند برو خود دهل زنان بر در
گرفتن پسر سوری و گشادن غورهر آینه نتوان کرد در سخن مضمر
بهفت کشور هر کس که گوش او شنواستخبر شنیده است از باری و ز ریو کذر (؟)
برزم رام همی کرد رام شیرانرابگسترید همی حق بتیغ حق گستر
از آنکه جایگه حج هندوان بودیبهار گنگ بکند و بهار تانیسر
بتی که گفتند اینست باس دیو بزرگخود آمدست و نکردست نقش او بتگر
سرش به غزنی بفکند بر در میداناز آن سپس که بدو بود هند را مغفر
بحمله ای صد و ده پیل نامدار گرفتچنانکه بود در اقلیم هندوان سرور
شنیده ای که چه کرد او بجنگ بر چیپالبکامش اندر زهر کشنده کرد شکر
زمین ز لشکر او موج سبز دریا بودز گرد ایشان گیتی سیاه و روز اغبر
پرند گوهر شمشیرشان تو گوئی هستبروی آینه بر نو دمیده سیسنبر
همه سیه دل و آتش حسام و روئین تنمهیب روی و بلا فعل و اهرمن پیکر
همه زمین جگر و کوه صبر و صاعقه تیغسپهر تاختن و باد گرد و ابر سپر
رفیق حزم ولیکن بحمله دشمن حزمدرست رای و بکار آمده بکرّ و بفرّ
چو از معسکر میمون برفت رایت شاهفتاد زلزله اندر مصاف آن عسکر
اگر چه بود حشر بیکرانه ایشان رانمود خسرو مشرق بآن حشر محشر
گروه ایشان در دست شاه گشته ستوه سپاهشان دل پر کین و شهرشان ابتر
هنوز لشکر ما را ز خون مردانشانسم ستوران لعل است و تیغها احمر
حدیث شار و حدیث حصار کرکس عال (؟)بگفت خواهم کانرا ز وی نبود خطر
که رانده بود ز شاهان هزار پیل دمانجز او بدشت هزار اسب و دشت سندیور
به رزم لشکر خوارزمیان که گفتندیکه ایمن است تن و طبع ما ز عجز عبر
خیال و شعبدۀ جادوان فرعون استتو گفتی آن سپهی بود بی کرانه و مر
عصای موسی تیغ ملک برابرشانچو اژدها شده و باز کرده پهن زفر
به جای وهم یکی تیر دیده در دل خویشبه جای دیده یکی نیزه دیده در محجر
یکی به دندان پیکان همی کشید از دستیکی به دست همی کند خنجر از حنجر
بدان دیار همانا که موج خون عدوبه سال‌ها ننشیند ز دشت وز کردر
در آن گروه که آن جنگ دید زان اقلیمپسر نزاید ، نیز از نهیب آن ، مادر
ز قلعه‌های دگر گر یکان یکان گویمشود دراز و نیاید به عمر نوح بسر
چو ادیان (؟) که همه جادوند مردم اووز آب جوی به نیرنگ برکشند آذر
ز هر یکی که ازین قلعه‌ها سخن گوئیبه شرح آن نتوان کرد پنج شش دفتر
سخن سیاره بود حصن دیدۀ فرمورتیز هان و ببلادن و تینده بر
ور استوار نداری تو تاج فتوحکه بیت‌هاش چو عقدست و شرح‌هاش درر
گشاد شاه خراسان همه ز بهر خدایچنین نکرد به گیتی کس از شمار بشر
ببست رهگذر دیو و بیخ کفر بکندبه جای بتکده بنهاد مسجد و منبر
نجست ازینهمه کافرستان که ویران کردبجز رضای خدا و رضای پیغمبر
اگر چه مخبر او هست در زمانه بزرگز مخبرش به هنرها بزرگتر منظر
هر آنکسی که همی خویشتن چنو شمردبگو بیا و تو از خویشتن هنر بشمر
میان زاغ سیاه و میان باز سپیدشنیده‌ام ز حکیمی حکایتی دلبر
به باز گفت سیه زاغ هر دو یارانیمکه هر دو مرغیم از اصل و جنس یکدیگر
جواب داد که مرغیم ، جز بجای هنرمیان طبع من و تو میانه هست نگر
خورند از آنکه بماند ز من ملوک زمینتو از پلیدی و مردار پر کنی ژاغر
مرا نشست به دست ملوک و میرانستترا نشست بویرانی و ستودان بر
ز راحتست مرا رنگ و رنگ تو ز عذابکه من به فال ز معروفم و تو از منکر
ملوک میل سوی من کنند و سوی تو نهکه میل خیر بخیرست و میل شر سوی شر
اگر تو خویشتن اندر قیاس من داریهمی فسون تو برخویشتن کنی ایدر
چو این همه بکنی آنزمان به فضل بروبود که ثانی باشد وگرنه رنج مبر
اگر به جنس ستوری یکی بود خر و اسببه اسب تازی هرگز چگونه ماند خر
بلی نبی همه باشد نبی ولیک از وییکی است سورۀ اخلاص و بیکرانه سور
چو شب سیاهی گیرد قمر نکو تابدبه روز تیره شود گرچه روشن است قمر
چو چوب گوید من همچو چوب عودم تربداند آنگه کآتش ببیند و مجمر
چهار طبع است آری ، ولیکن از شرکت محل خاک نباشد برابر آذر
درین جهان که تواند چو شاه بود به فضلکدام خار بود چون صنوبر و عرعر
خدایگانی و آزادگی و دولت و دینبزرگوار بدو گشت چون شجر به ثمر
همیشه تا به همه وقت خلق عالم رابه شادی و غم از ایزد بود قضا و قدر
بقای شاه جهان باد و عزّ و دولت اودلش به رامش و دستش به باده و ساغر