شمارهٔ ۳۳ - در مدح خواجه ابوالحسن
اتفاق افتاد پنداری مرا با زلف یارهمچو او من گوژپشتم ، همچو او من بیقرار
تافتست آن زلف پر دستان و من زو تافتهچون میان ما بپیوندد زمانی روزگار
تاب او بر تاب من عنبر ببار آرد همهتاب من بر تاب او یاقوت سرخ آرد ببار
قامتش خواهم که باشد سال و مه در چشم منزانکه نیکوتر بود سر و سهی در جویبار
پرده شد روشن رخش را تیره زلف و نادر استپردۀ اهریمنی بر روی یزدانی نگار
گر بهار تازه شاید ساخته با ز مهریرچون نشاید تیر باران سموم (؟) سازگار
روی زیر آب دارم ، آب نه بل خون دلروح زیر بار دارم ، بار نه بل تیربار
زین دو طبعم سوده بودی گرش بیرون نیستیز آفرین خواجۀ پیروز بخت نامدار
خواجۀ سید ستوده بوالحسن کاندر جهانرخنه های ملک را ایزد بدو کرد استوار
چون زمانه بی منازع ، چون خرد بی عاندتچون حقیقت بی خیانت ، چون سلامت بی عوار
قدر او را در شرف گردون مخوان کآیدش ننگدست او را در سخا دریا مخان کآیدش عار
خدمت او در شرف گردون نبازی (؟) نیستی ؟نیستندی بخردان مر خدمتش راخواستار
بردباری کردنش گوئی بخشم اندر بردخویشتن را خشم آید طبع باشد بردبار
گرچه صلح از رای او باشد میان مردمانجود او پا مال باشد دایم اندر کارزار
از گنه کاری همی منت پذیرد پر گناهتا بیامرزد مر ایشان را بوقت اعتذار
نیست گردد هر کجا جودش بود اصل عددفتح گردد هر کجا فضلش بود عقد شمار
قدر او چون غیب شد پنهان از اندر یافتنورچه در گیتی چو صنع غیب دانست آشکار
هر کرا تریاک دادست اتفاق خدمتشاز هلاک ایمن بود گر هست بر دندان مار
هر کجا هستند بد خواهان او را بر نهیب (؟)رگ بتن در سلسله و مغز در سر ذوالفقار
خدمت او گیر ار ایدون افتخارات آرزوستار نگیری خدمت او از تو گیرد افتخار
ناگسی کرده یکی خواهنده را از در هنوزباشد از بهر دگر خواهنده ای بر انتظار
ما بجود او همی زنهار یابیم از نیازمال او از جود او پس چون نیابد زینهار
یکدل است او را ، در آن دل صد هزاران فضل هستور هزارش دل بود هم فضل خواهد صد هزار
نه که گیتی اختیارست آنکه زو دارد ز خیربلکه خیر خویش کردست او ز گیتی اختیار
ابر اگر هر چند بر دارد ز دریای سرشگهیچ نقصان آید اندر موج او وقت بهار
یادگار رحمت ایزد جهانرا تو بسیاین جهان بی تو مبادا بی تو از تو روزگار
با همه حزمت امان و با همه عزمت ظفربا همه فعلت کفایت ، با همه طبعت وقار
مدح نیکو زشت گردد جز بزیر نام تواسب نیک ای خواجه بد گردد بزیر بدسوار
از حروف آفرین تو همی نسخت برندصورت روی پری را بتگران قندهار
گرچه با قدرند ملک و نصرت و فتح و ظفرسایۀ فرهنگ تست آموزگار هر چهار
مستعارست آنچه بخشید آسمان از مال و جاهو انچه زین دو چیز بخشی تو نباشی مستعار
بدره لاغر کرده ای تا شکر فربه شد از آن شکرها فربه شود چون بدره ها گردد نزار
تا شناسد نام رو نام (؟) طبایع مر تراآرزو بد آمدن با خدمت تو کرد کار
باز ماندم زانکه به دانی تو مر حال مرابسته ام ، نا آمدن این بنده را معذور دار
تا زمینها را ز آرامش بود همواره طبعتا فلکها را همی گردش بود همواره کار
همچنین بادی که هستی جاودان با کام دلشاد بخت و شاد جان و شاد طبع و شاد خوار