گنج

شمارهٔ ۲۲ - ایضاً در مدح سلطان فرماید

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ار۴۰ بیت
چنین نماید شمشیر خسروان آثارچنین کنند بزرگان چو کرد باید کار
به تیغ شاه نگر، نامهٔ گذشته مخوانکه راستگوی‌تر از نامه تیغ او بسیار
چو مرد بر هنر خویش ایمنی داردشود پذیرهٔ دشمن به جستن پیکار
نه رهنمای به کار آیدش نه اخترگرنه فال‌گوی به کار آیدش نه خواب‌گزار
رود چنانکه خداوند شرق رفت به رزمزمانه گشته مر او را دلیل و ایزد یار
به پیش آن سپه کوه‌صفّ و سیل‌صفتسپهر‌تاختن و مارزخم و مورشمار
مبارزانْش به نیروی پیل و زهرهٔ شیربه پای آهو و کبر پلنگ و قد چنار
همه سپرتن و شمشیردست و تیرانگشتهمه سپه‌شکن و دیوبند و شیرشکار
به وقت آنکه زمین تفته بُد ز باد سمومهوا چو آتش و گرد اندر او به جای شرار
ز تف به روز، به جوش آید آب در جیحونبه شب ز پشّه در او بَد توان گرفت قرار
به دولت ملک مشرق و سعادت اونه پشه بود و نه گرما ، نه زین دو هیچ آثار
فرو گذشت به آموی شهریار جهانبه فال اختر نیک و به نصرت دادار
فروغ دولت او همچو روزْ وقت زوالمصاف لشکر او همچو کوهْ وقت بهار
همه زمین شده از بندگان او کشمیرهمه هوا شده از عکس جامه‌شان فرخار
زمینِ آمو شد در زمان فراز و نشیبز توده‌توده سر و کوه‌کوه زین‌افزار
پرند چهرهٔ الماس‌رنگ شمشیرشدر آن دیار نماند از مخالفان دیّار
نهنگ مرداوبارش بخورد در جیحونهر آنکسی که برست از نهنگ جان‌اوبار
بر آب در همه غرقه شدند چون فرعونچو بر گذشت از آن آبْ شاهْ موسی‌وار
فراخ جیحون چون کوه شد ز بسکه در اوکلاه و ترکش و زین و دراعه بود انبار
ازین سپس بدلِ بانگ و نعره از جیحوننخواهد آمد جز های‌های و نالهٔ زار
عقیق‌زار شدست آن زمین ز بسکه ز خونبه روی دشت و بیابان فرو شدست آغار
همی شدند به بیچارگی هزیمَتیانشکسته‌پشت و گرفته گُریغ را هنجار
کسی که زنده بماندست از آن هزیمتیاناگر چه تنْش درست است، هست جان‌بیمار
به مغزش اندر تیغ است اگر بود خفتهبه چشمش اندر تیر است اگر بود بیدار
اگر بجنبد بند قبای او از بادگمان برد که همی خورد بر جگر مسمار
اگر نماز کند آه باشدش تکبیروگر گنه کند آوخ بودْش استغفار
اگر سؤال کند، گوید: ای سوار، مزن!و گر جواب دهد، گوید: ای ملک، زنهار!
ور از اسیران گویی، گرفت چندانی_که تنگ بود ز انبوهشان بلاد و قفار
گروه ایشان بگرفت طول و عرض جهانبه هر رهی و به هر برزنی قطارقطار
وگر ز خواسته کاو بر گرفت از گُرگنجسخن نمایم، عاجز شود در او گفتار!
به درج‌ها گهرست و به تخت‌ها دیبابه گنج‌ها دِرَم است و به تنگ‌ها دینار
قیاس‌گیر نداند قیاس سیم سپید شمار‌گیر نداند شمار زرّ عیار
ز عکس جامۀ رنگین هوا چو باغ ارمزمین ز تودۀ یاقوت سرخ چون گلنار
ز توده نافۀ مشک و شمامۀ کافورشده نسیم صبا همچو طلبۀ عطار
عمود زرین با گوهر کمرشمشیرسلاح نغز و پری‌چهرگان گل‌رخسار
بکشت دشمن و برداشت گنج و مال ببردز بهر نصرت دین محمّد مختار
از آنکه تربت گرگانج و شهر و برزن اومقام قرمطیان بود و معدن کفار
همیشه تا صفت تیرگی نصیب شب استچنان کجا صفت روشنی نصیب نهار
نصیب شاه جهان غزو باد و نصرت و فتحنصیب دشمن او مرگ و محنت و تیمار
هزار فتح چنین و هزار غزو چنین بر او برآمده و گفته عنصری اشعار