گنج

شمارهٔ ۲۱ - در مدح سلطان محمود غزنوی گوید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)قافیه: ر۵۸ بیت
بدان ماند که یزدان گرو گرجهانی نو بر آورده است دیگر
چو کشمر بوم او پر سرو و با حسنچو کشمیر اصل او پر نقش و با فر
نه نقش از بن نباشد جز بکشمیرنه سرو از بن نباشد جز بکشمر
بدو اندر بیابی صنع ایزدمثال آزری و نقش آزر
شکسته خرد بر شمشاد سنبلفشانده پست بر کافور عنبر
مغلغل غالیه بر سیم و نقرهمسلسل مشک بر ماه منوّر
از ایشان هر یکی چون روز روشن ز تیره شب نهاده بر سر افسر
همیشه زیر روز اندر بود شبکه دیده روز از زیر و شب از بر
چو بینی قد ایشان را تو گوییهمی شمشاد روید بر معصفر
فروزان حلبۀ زرین کمرشانز چینی صدره و دیبای احمر
چنان تابد که پنداری که آتشزبانه بر زد از بیجاده مجمر
گرفته گرزها زرّین و سیمین مخالف رنگ و دیگر سان به پیکر
یکی همچون تن دلداده عاشقیکی چون ساعد معشوق دلبر
بصف بز مگه صافی روانندبصف رز مگه شیران عنتر
صف نو کرده بتشان خواند بایدندانم یا صف نو رسته عرعر
ز بس نقش و نگار او را نداندکس از بتخانۀ مشکوی و بربر
بیک خان اندرون ماه است چندانکستاره نیست بر چرخ مدور
بدو ، مه کاخ و مه منظر ولیکنز پیلان ساحتش پر کاخ و منظر
چو تخت کسری اندر نقش دیبا چو تاج قیصر اندر زرّ و زیور
چرا زیر گهر شد موج دریاکه زیر موج دریا بود گوهر
جهانی هر یکی دریا که برویهمی گردد همی جوشد برو بر
چو بحری کاتش تیزست موجشچو گردونی که زر سرخش اختر
چه چیزست این جهان نو که کردستز پیروزی و از دولت مصور
مگر میدان سلطان معظمخداوند زمین شاه مظفر
یمین دولت و خورشید رحمتامین ملت و جمشید مفخر
مقر آمد جوانمردی که بی اونشد کس را جوانمردی مقرر
ز بهر آن خرد را دید نتوانکه اندر لفظهای اوست مضمر
محمد را بدین گیتی دو چیزستبدان گیتی دو با این دو برابر
بدین گیتی کف محمود و جاهشبدان گیتی لوای حمد و کوثر
بدین نیکست کار امت امروزبدان هم نیک باشد روز محشر
اگر پیغبر اکنون زنده بودیبنام و نصرت یزدان داور
بجای پرنیان بر نیزۀ اوردای خویش بر بستی پیمبر
اگر خوی گیرد آن دست مبارکسرشکی زو به از دریای اخضر
شدست از مدح او چون ناف آهودهان شاعران پر مشک اذفر
از آن شادی که بیند طلعت اوبمشرق روز باشد نور گستر
وز آن غم کش نبیند زرد گرددبهنگام فرو رفتن بخاور
بزورق باده گیرد شاه گه گاهبروید گل ببزم و مجلس اندر
بصورت ز آرزوی دست او ماههمی گه گل شود گه زورق زر
چو زرگر نام او بر زر نویسدببوسد زر ز شادی دست زرگر
بساید پیش او چون بار باشدبساط از بوسۀ شاهان کشور
لب معشوق شاهانست گوییبساط شهریار بنده پرور
مبارز چون ببیند حملۀ اوبدان ساعت دهد مغفر بمعجر
ز بهر آن دهد کاندر هزیمت مر او را به بود معجر ز مغفر
گه پروردن فرزند دشمنش بسینه باز گردد شیر مادر
ایا شاهی که بی نام تو باشد زمانه ناقص و دولت مبتّر
چنان کردی زمین دشمنانراکه نارد تخمشان جز بیم تو بر
ز تا نیسر بت آوردی به اشترز روم اکنون صلیب آور به استر
زمین هند را چندی سپردیزمین روم را یک چند بسپر
از ایشان قلعۀ غزنین بیارایبماه سرو قد زلف چنبر
بدان درکش ز یکسو چتر خانشبیاویز از دگر سو تاج قیصر
از آن آمدنت مهمان میر کرمانکه فظلت بود نزدیکش مفسر
توانستی بجای خویش بودننه عاجز بود ازین معنی نه مضطر
ولیکن خواست کاندر خدمت توهمی یکچند بنشیند مجاور
همی داند که چون ملک از تو یابدبود باقی تر و اصلش قوی تر
بنور شمع کی خرسند باشدکسی کآگه شد از خورشید انور
بیاراید بنام و کینت توخطیب بصره و بغداد منبر
همی تا بر قضای نیک و بر بدنگردد حکم یزدانی مغیر
جهان دار و جهان ساز و جهان جویجهان گیر و جهان بخش و جهان خور